معاشرت با بعضی آدمها جز نکبت و رنج چیزی ندارد.
۴ دیدگاه »
چون همیشه آدم های کوچک به حقارتشان باز می گردند. فقط باید آدم های قوی را انتخاب کرد. آدم هائی که تو چیزی به دارائی شان نیافزائی. فهمیده ام باید بگذاری آدم های بیمار، بمیرند و همراه آن ها که قوی ترند بمانی. من انرژی زیادی صرف کسانی کرده ام که دائم غصه خورده اند یا در حسرت بوده اند یا عقده داشته اند اما دیده ام که وقتی برخاسته اند چقدر فراموشکار شده اند.
بگذار آدم های ضعیف خودشان برای نیازهایشان بپاخیزند چون اکنون آن ها به غذا نیازمندند، غذای مهر، تقویت اعتماد به نفس، نمایش توانائی ها و … حمایت و صداقت تو اما مادامی که نیازشان برآورده بشود یا تو جائی برای اثبات شایستگی و اعتمادشان تنهایشان بگذاری، رهایت خواهند کرد، مورد اتهامشان قرار خواهی گرفت و تمام خوبی هایت، بی ارزش خواهد شد.
وقتی از نیازشان می گویند، باید یک «آخی» حواله شان کنی و بروی… وقتی می خواهند تو را شریک درد و غمشان کنند، باید یک «درست می شود» بگوئی و بروی… نقش ات نقش یک ناظر باشد نه یک فاعل. بگذار آن ها خیال کنند که تو دوستشانی. بگذار خیال کنند.
از کسی خشمگین نبودم یا آزرده وقتی این کامنت را می نوشتم. فقط دلم می خواست خودم را توی این مقطع زمانی دوباره تعریف کنم.
وقتی ظرفیت در دوستان نباشد شاید این اخرین کامنتم برایتان باشد.
تایید شد.
اصلاح می شود: همه آدم ها
به هر حال از جائی باید شروع کنی که سرنخ دست خودت باشد. یادت باشد چیزی را که راز است به کسی نگوئی. راز را که به کسی نمیگویند. بپرد از دلت بیرون و بیاید توی وادی کلمات دیگر راز نیست. خلاص. بگوئیش به اولین نفر میشود همان نخ. خرابت میکند یک روز. نه فکر کنی راز همهاش یک واقعه یا حادثه یا فعل حلال یا حرامیست ها! نه! گاهی رازت یک فکر است فقط. یک ایده است. یک باور است.
بچه که بودم وقتی چیزی را میخواستم عین راز میشد٬ اگر در موردش حرف میزدم دیگر نمیشد. بزرگتر که شدم وقتی یاد گرفتم چطوری خرید کنم٬ خرید زمان٬ خرید نیازمندیهام٬ خرید خواستههام و حتی خرید آدمهام را٬ گفتم بچه بودم حالا که آن طوری نیست…
اما هنوز یک چیزهائیست که خریدنی نیست لامصب. خرجش فقط ذکر و دعاست و گیرت فقط به خداست. خدا که خریدنی نیست… خدای من یعنی. شاید خدای تو باشد. خدای من را بایست که بهاش التماس کنی اگر چیزی را به دلیلی نخواهد که بدهد بهات. ملتفتی؟ نه که از التماس خوشش بیایدها! خوشش از این میآید که درست همین وقتها حسش میکنی که همین وقتهاست که پوزهات مالیده شده به خاک که هیچ کارچاقکنی از انواع مادی افاقه نمیکند دیگر برایت. باید بچسبی به دستو پاش. دست و پای خدای من البته که زیاد است. ضریح امامزادهای٬ دستان کوچک یتیمی٬ اشکهای نیمهشبی٬ دل شکستهی مادری٬ حتی سنگ قبر پدری… زرنگ اگر باشی دست بلندتر را میگیری. تازه این وقتهاست که میفهمی که عین هوا توش غرقی- توی موجودیت خدا- خجالت می کشی … من خجالت میکشم٬ تو چی؟ ولی به کرامتش- خودش شاهد- من بیشتر وقتها یادش هستم. چه بد کنم چه خوب. ناخوش و خوش – خودش شاهد – جلوی روم بوده همیشه. راستش آن است که بگویم وقتهائی که ندیدمش٬ نخواستم که ببینمش.
گاهی که میان تنشهای ممتد گیر میافتم، کم میآورم و به نقطهای میرسم که نیاز به یاری دارم، بدبختی آن است که نیازمند یاری کسانی هستم که خود تنشزده اند…
برایت موفقیت و همه ی نشانه های خوب را می خواهم نه رنج و….
نیراوانا
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
