Archive for تیر, ۱۳۸۸

خب معلومه بابامو

یک کودک زمانی کودکیش را از دست می‌دهد، که در پاسخ «مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو؟» بگوید «هر دو»


There’s a silence surrounding me

For millions of years mankind lived just like the animals
Then something happenend which unleashed the power of our imagination
We learned to talk
Pink Floyd
*******
آفتاب داغ داغ بود. من ایستاده بودم. زیر سایه کوچک یک درخت. پشت کرده به خیابان. داشتم با پا یک چاله درست میکردم. یک دانه اشک افتاد روی خاک. روی خاک داغ این کویر و گم شد. تو نمیدانستی انگار، که آدم‌ها با اولین نگفتن از هم دور می‌شوند. با اولین پنهان کردن. اولین پنهان کردن رنجش. اولین اشکهایی که در خلوت می‌ریزند. وقتی جوابهایشان تک کلمه‌ای می‌شود. من داشتم فکر میکردم که وصال ممکن نیست، همیشه فاصله‌ای هست.
آدمی که پنهان می‌کند، آدمی که از او پنهان می‌شود شکاک می‌شود. به گمان های خودش حکم می‌دهد. چراغ‌های رابطه تاریک می‌شود.
کم کم که بگذرد پنهان کردن ها میشود دروغ. و تو خوب میدانی که دروغ سرآغاز سقوط بود، اولین گام خیانت.
آدم ها از دست می‌روند، رابطه‌ها از دست می‌روند، به همین سادگی با این نگفتن ها…

Stop Kicking Around

بعد یه روز در آستانه بیست و شش سالگی،( و تو چه میدونی بیست و شش سالگی چه عدد مزخرفیه وقتی ۲۳ سالته.) که از خواب پا میشی مثله مسخ آقای کافکا،…میبینی تبدیل شدی به یه حشره با یه دهن گشاد. بعله قربان یک دهن خیلی گشاد. میبینی شدی یه موجود که همیشه در گذشته یه چیزی بوده در پنج سالگی در دوازده سالگی در هفده سالگی. میبینی پر شدی از بودن ها و خالی از هستم ها. لم داده ای شاید هم دراز کشیدی ، فقط با یک دهن گشاد برای حرف زدن، برای غر زدن برای شاکی بودن.

Break or Brick

But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see