بعد یه روز در آستانه بیست و شش سالگی،( و تو چه میدونی بیست و شش سالگی چه عدد مزخرفیه وقتی ۲۳ سالته.) که از خواب پا میشی مثله مسخ آقای کافکا،…میبینی تبدیل شدی به یه حشره با یه دهن گشاد. بعله قربان یک دهن خیلی گشاد. میبینی شدی یه موجود که همیشه در گذشته یه چیزی بوده در پنج سالگی در دوازده سالگی در هفده سالگی. میبینی پر شدی از بودن ها و خالی از هستم ها. لم داده ای شاید هم دراز کشیدی ، فقط با یک دهن گشاد برای حرف زدن، برای غر زدن برای شاکی بودن.
۲ دیدگاه »
هانی wrote @ تیر ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۰ ق.ظ
کاش می شد از زیباترین واژه ها
از روشنترینشان
خورشید شعری به شب گیسوانت بیاویزم
تا باورم کنی!
تا باورم کنی!
تا باورم کنی!
nirvanaaa wrote @ تیر ۲۱م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۵ ق.ظ
دلم تنگ کسی هست/
کسی که قصه ناب نگاهو/یه مهتاب تو شب به من گفت/تو خوابش خوابم اشفت/همون که کوچه بن بست عشقو /به نام دلگشا خوند/منو به خونه ی گرم احساس/منو به اونجا فرا خوند/
مبارک باد/خوشبین باش به روزهای خوش اینده/حالا کجاشه!
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
