Archive for تیر ۲۱, ۱۳۸۸

There’s a silence surrounding me

For millions of years mankind lived just like the animals
Then something happenend which unleashed the power of our imagination
We learned to talk
Pink Floyd
*******
آفتاب داغ داغ بود. من ایستاده بودم. زیر سایه کوچک یک درخت. پشت کرده به خیابان. داشتم با پا یک چاله درست میکردم. یک دانه اشک افتاد روی خاک. روی خاک داغ این کویر و گم شد. تو نمیدانستی انگار، که آدم‌ها با اولین نگفتن از هم دور می‌شوند. با اولین پنهان کردن. اولین پنهان کردن رنجش. اولین اشکهایی که در خلوت می‌ریزند. وقتی جوابهایشان تک کلمه‌ای می‌شود. من داشتم فکر میکردم که وصال ممکن نیست، همیشه فاصله‌ای هست.
آدمی که پنهان می‌کند، آدمی که از او پنهان می‌شود شکاک می‌شود. به گمان های خودش حکم می‌دهد. چراغ‌های رابطه تاریک می‌شود.
کم کم که بگذرد پنهان کردن ها میشود دروغ. و تو خوب میدانی که دروغ سرآغاز سقوط بود، اولین گام خیانت.
آدم ها از دست می‌روند، رابطه‌ها از دست می‌روند، به همین سادگی با این نگفتن ها…