Archive for مرداد, ۱۳۸۸

آدم‌ها، اقلیم‌ها

آدم‌ها به اقلیم‌ها می‌مانند.

تو کویر بودی مطمئنا، با همان سکوت، با همان صبوری، به همان محزونی.

این را چهارشنبه پیش که رفته بودم دخمه فهمیدم. خورشید داشت بین دو دخمه غروب میکرد. کسی آن دور و برها نبود. رفتم بالا. سکوت و سکوت و سکوت. باد گرمی می‌خورد توی صورتم.

***

جمعه آخر بود، دستهایت آرام روی شانه‌هایم بود و چیزی نمی‌گفتی.

***

از بالا دانشگاه و تمام ساختمان‌هایش پیدا بود. درخت‌های دانشگاه سبزی کوچک اما بی‌نظیری بودند، میان آن‌همه بیابان. خورشید داشت می‌نشست پشت کوه‌ها. شهر از همیشه دلگیرتر، ساکت تر و کشنده تر.

آدم‌ها به اقلیم‌ها شبیه‌اند، به شهرها و تو بی‌برو برگشت شبیه کویر بودی.

من دلم باران می‌‌خواست. باران کویر، بارانی که شبیه هیچ بارانی نیست.

It’s sad, so sad

It’s a sad, sad situation

And it’s getting more and more absurd

It’s sad, so sad

Why can’t we talk it over


شاملو خوانی

مرا لحظه یی تنها مگذار،

مرا از زره نوازشت روئین تن کن:

من به ظلمت گردن نمی نهم

همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر

به جانب آنان باز نمی گردم.

And I watched you as you disappeared

And I watched you as you disappeared
I watched you as you disappeared
I watched you as you disappeared
I watched you as you disappeared

خب من از خداحافظی می‌ترسم. بعد آدم‌هایی هستند که در آخر هر رابطه می‌گویند برای همیشه خداحافظ، دیگه حرفی باهات ندارم، دیگه هرگز نمی‌خوام ببینمت. این هرگزها، این برای همیشه ‌ها، این مطلق گرایی چرند این واژه‌ها مرا می‌ترساند، به گریه‌ام می‌اندازد.حتی اگر بی‌ربط ترین آدم زندگیم بگوید برای همیشه خداحافظ ، من دچار وحشت از دست دادن می‌شوم، از دست دادنی از جنس مردن آدم‌ها.


تربیت بی‌تربیتی

ما دقیقا آدم‌هایی هستیم که طوری تربیت شدیم که خجالت می‌کشیم کسی را ستایش کنیم، بهش ابراز علاقه کنیم ولی خجالت نمی‌کشیم ازفحش دادن، تحقیر کردن، انتقاد کردن‌های بی‌پایان. بعله ما دقیقا این طور آدمایی هستیم.

رژیم اسلامی- تضمینی

در کمتر از دو ماه از ۱۰۵ کیلو به ۹۰ کیلو برسید.

خدای چیزهای ناچیز شاید

قبل نوشت : این نوشته، از نوشته‌های قدیمی منه. توی وبلاگ قدیمی. دوستش دارم .

یادت است وقتی بچه بودم تو مرد میانسالی بودی . کت و شلوار قهوه ای برتن، با ریشهای مرتب و پیراهنی که تا آخرین دکمه یقه بسته بودی. شبیه حاج مداح متولی مسجد محله مان. نشسته بودی آن بالا مراقب کارهای ما بودی. مراقب بچه ها، که مبادا بمبهای صدام بریزد روی سرشان و گاهی حواست پرت می شد، مثلا یک شب خانه ی سمانه، دختر همسایه مان، خراب شده بود و مادر الکی گفته بود که آنها از شهرمان رفته اند؛ آنروز اولین بار بود که از دستت عصبانی شدم. آخر خدا هم اینقدر بازیگوش؟
من نفهمیدم تو که آنقدر حواست به کارهای ریز و درشت همه ی آدمهاست و اگر ما دروغ می گفتیم سنگمان می کردی، چرا حال صدام ِ نامرد، را نمی گرفتی.
بعد که بزرگتر شدم فهمیدم که تو صورت نداری مثل هوا؛ هستی ولی پیدا نیستی. یکروز پدر قصه آدم و ابلیس را گفته بود. من اینقدر کفری شدم از دست شیطان و کمی هم از دست تو؛ آخر نفهمیده بودم که چرا گذاشته بودی شیطان تا آخر دنیا انسان را فریب بدهد.
دیگر خیلی حواسم به کارهایم بود و سنگینی آن دو فرشته که اعمال ما را می نوشتند، روی شانه هایم احساس می کردم.
تو اشاره می کردی درختان غرق در شکوفه می شدند. برف ها آب می شدند.اشاره می کردی باران میزد.خیلی کارها بلد بودی.همه ی کارها را بلد بودی.
گذشت و گذشت و من خیلی چیز ها را نمی فهمیدم.
نمی فهمیدم در سرت چه می گذرد.
و قتی مادر بهناز سرطان گرفت و بیمار بود، بهناز هر روز می آمد خانه ما تا بازی کنیم، هی بهانه می گرفت و گریه می کرد؛ خیلی دلم می سوخت و وجدانم درد می گرفت که من مادرم سالم است و مادر او نه. اصلا نفهمیدم فرق من با او چیست که مادرش اینقدر سخت بیمار است! مگر همه ی چیزها دست تو نبود؟!! روز عاشورا آنقدر دعا کردم، آنقدر گریه کردم که مادرش خوب شود. یکماه بعد مادر بهناز مرد. تو هم حتما آنروز چشمهای بهناز را دیدی، دستان کوچکش را که چه طور بر خاک مادرش چنگ میزد. من آنقدر شاکی شده بودم از دستت که سرت داد زدم. از مادر بزرگ که پرسیده بودم، سرش را رو به آسمان گرفت و آرام گفت: کارهای خدا بی حکمت نیست، مادر جان…
باور کن مادر بزرگ آنروز آبرویت را خریده بود. مادر بزرگ ستار العیوب بود. من هم که دست گل به آب می دادم به مادرم نمی گفت.
گذشت و گذشت و تو هنوز پروردگار مهربان من بودی، پروردگار انارهای ترش و شیرین، پروردگار اردک هایی که بالهایشان چرب بود و در آب خیس نمیشد. پروردگاری که ماهی ها را آفریده بود.
پروردگاری که دیگر اسم بازیگوشی هایش حکمت بود.