خدای چیزهای ناچیز شاید

قبل نوشت : این نوشته، از نوشته‌های قدیمی منه. توی وبلاگ قدیمی. دوستش دارم .

یادت است وقتی بچه بودم تو مرد میانسالی بودی . کت و شلوار قهوه ای برتن، با ریشهای مرتب و پیراهنی که تا آخرین دکمه یقه بسته بودی. شبیه حاج مداح متولی مسجد محله مان. نشسته بودی آن بالا مراقب کارهای ما بودی. مراقب بچه ها، که مبادا بمبهای صدام بریزد روی سرشان و گاهی حواست پرت می شد، مثلا یک شب خانه ی سمانه، دختر همسایه مان، خراب شده بود و مادر الکی گفته بود که آنها از شهرمان رفته اند؛ آنروز اولین بار بود که از دستت عصبانی شدم. آخر خدا هم اینقدر بازیگوش؟
من نفهمیدم تو که آنقدر حواست به کارهای ریز و درشت همه ی آدمهاست و اگر ما دروغ می گفتیم سنگمان می کردی، چرا حال صدام ِ نامرد، را نمی گرفتی.
بعد که بزرگتر شدم فهمیدم که تو صورت نداری مثل هوا؛ هستی ولی پیدا نیستی. یکروز پدر قصه آدم و ابلیس را گفته بود. من اینقدر کفری شدم از دست شیطان و کمی هم از دست تو؛ آخر نفهمیده بودم که چرا گذاشته بودی شیطان تا آخر دنیا انسان را فریب بدهد.
دیگر خیلی حواسم به کارهایم بود و سنگینی آن دو فرشته که اعمال ما را می نوشتند، روی شانه هایم احساس می کردم.
تو اشاره می کردی درختان غرق در شکوفه می شدند. برف ها آب می شدند.اشاره می کردی باران میزد.خیلی کارها بلد بودی.همه ی کارها را بلد بودی.
گذشت و گذشت و من خیلی چیز ها را نمی فهمیدم.
نمی فهمیدم در سرت چه می گذرد.
و قتی مادر بهناز سرطان گرفت و بیمار بود، بهناز هر روز می آمد خانه ما تا بازی کنیم، هی بهانه می گرفت و گریه می کرد؛ خیلی دلم می سوخت و وجدانم درد می گرفت که من مادرم سالم است و مادر او نه. اصلا نفهمیدم فرق من با او چیست که مادرش اینقدر سخت بیمار است! مگر همه ی چیزها دست تو نبود؟!! روز عاشورا آنقدر دعا کردم، آنقدر گریه کردم که مادرش خوب شود. یکماه بعد مادر بهناز مرد. تو هم حتما آنروز چشمهای بهناز را دیدی، دستان کوچکش را که چه طور بر خاک مادرش چنگ میزد. من آنقدر شاکی شده بودم از دستت که سرت داد زدم. از مادر بزرگ که پرسیده بودم، سرش را رو به آسمان گرفت و آرام گفت: کارهای خدا بی حکمت نیست، مادر جان…
باور کن مادر بزرگ آنروز آبرویت را خریده بود. مادر بزرگ ستار العیوب بود. من هم که دست گل به آب می دادم به مادرم نمی گفت.
گذشت و گذشت و تو هنوز پروردگار مهربان من بودی، پروردگار انارهای ترش و شیرین، پروردگار اردک هایی که بالهایشان چرب بود و در آب خیس نمیشد. پروردگاری که ماهی ها را آفریده بود.
پروردگاری که دیگر اسم بازیگوشی هایش حکمت بود.


۵ دیدگاه »

  اسپایدرمرد wrote @ مرداد ۹م, ۱۳۸۸ at ۳:۵۷ ب.ظ

به نظرم اگه جای حکمت خدا، می‌گفتن دلش خواست اصلا، خیلی بهتر بود..!

  پوریا منزه wrote @ مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۵ ق.ظ

حکمت … همیشه هر وقت اتفاق بد می افته می گن …

و هر وقت خوب باشه هم حتما رحمت!

نه میشه باورش کرد و نه میشه باورش نکرد!

هر دوشه! هم هست و هم نیست!

  شایان wrote @ مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ at ۱:۵۴ ق.ظ

کاش می شد بگی این اتفاق ها بدلیل بازیگوشی اش بود

  مسعود wrote @ مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۳ ق.ظ

خیلی زیبا بود توصیفتون از خدا.
اشکال کار اینجا بوده که توقعتون از خدا زیاد بوده.
اگه مثل خیلی ها خدا را توی آسمون زندانی می کردید تا کاری به کارشون نداشته باشه و فقط برای بعضی کارها مثل قسم خوردن سراغ خدا می روند،
این سوال ها هم پیش نمی آمد.

  ehsan wrote @ شهریور ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۱:۳۳ ق.ظ

شما با لحنی سرشار از احساس و در عین حال واقع بینی به تضادی که در استدلال های اثبات خدا وجود دارد اشاره کرده اید. مهم ترین اشکالی که در تمام استدلال های خداباوران وجود دارد” ابطال ناپذیری” است، به این معنا که در همه حال خدا، فارغ از پیشامدی که رخ می دهد، اثبات می شود. اگر من از یک تصادف جان سالم به در ببرم، خدا اثبات شده چرا که او سرشار از رحمت است و اگر در همان تصادف بمیرم باز هم خدا اثبات شده چرا که وجودش منبع حکمت است.نوشته شما با لحنی سرشار از احساس و در عین حال با همراهی منطقی وصف نشدنی این اصل را توصیف و تبیین می کند. دست مریزاد

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>