آدمها، اقلیمها
آدمها به اقلیمها میمانند.
تو کویر بودی مطمئنا، با همان سکوت، با همان صبوری، به همان محزونی.
این را چهارشنبه پیش که رفته بودم دخمه فهمیدم. خورشید داشت بین دو دخمه غروب میکرد. کسی آن دور و برها نبود. رفتم بالا. سکوت و سکوت و سکوت. باد گرمی میخورد توی صورتم.
***
جمعه آخر بود، دستهایت آرام روی شانههایم بود و چیزی نمیگفتی.
***
از بالا دانشگاه و تمام ساختمانهایش پیدا بود. درختهای دانشگاه سبزی کوچک اما بینظیری بودند، میان آنهمه بیابان. خورشید داشت مینشست پشت کوهها. شهر از همیشه دلگیرتر، ساکت تر و کشنده تر.
آدمها به اقلیمها شبیهاند، به شهرها و تو بیبرو برگشت شبیه کویر بودی.
من دلم باران میخواست. باران کویر، بارانی که شبیه هیچ بارانی نیست.
It’s sad, so sad
It’s a sad, sad situation
And it’s getting more and more absurd
It’s sad, so sad
Why can’t we talk it over
