life was a game
خواب دیدم که به بازی گرفته ام،
که به بازی گرفته شده ام.
خواب دیدم که گوش هایم دراز شده بود،
بیدار که شدم گوش ها بود اما
نه دریایی بود نه نهنگی نه پدر منتظری.
خواب دیدم که به بازی گرفته ام،
که به بازی گرفته شده ام.
خواب دیدم که گوش هایم دراز شده بود،
بیدار که شدم گوش ها بود اما
نه دریایی بود نه نهنگی نه پدر منتظری.
رسیدن هم مثل نرسیدن سخت بود. رسیدن آداب داشت. وقتی رسیدهای باید بمانی، باید بسازی، باید مدام یادت باشد که چه قدر زجر کشیدهای تا رسیدهای، که آرزویت بوده برسی به اینجا. وقتی رسیدی باید حواست باشد تمام نشوی.
How does it feel
To be on your own
With no direction home
Like a complete unknown
Like a rolling stone?
می دانی ژانی، هر کس در این دنیا رسالتی داشت. رسالت من انگار رفتن و رفتن بود.