بعد امروز صبح خیلی دلم میخواست که یک آدمی داشتم، که وقتی از ماشینش پیاده میشم، برگرده و نگاه کنه و مطمئن بشه که از خیابون رد شدم.
۱۲ دیدگاه »
چقدر خوب بود .
سلام بر بانوی ریز بین نکته سنج!
این یعنی همسر شما اینطوری نیست لابد؟!
و اما این تمنای دور از ذهن نیست اگر باشد یعنی شبیخون عشق!نهایت عشق! و در اخر بیکرانگی دوست داشتن و علاقمندی…من به شخصه اینطوری ام ..پس خوبه که این نوشته ی ارزو گونه ی شما در مورد من صدق می کنه!اما من هم دوست دارم کسی رو سوار کنم که به وقت اینکه پیاده می شه دلم برش بپکه یا اندازه ی یک پسک بشه!و صد حیف که نیست!(شکلک اندوه و ناله ای نی گونه)!امیدوار باش که پایان شب سیه اینجوری نمی مونه…
درود بر استاد گرامی امیدوارم نیکروباشید و خندان و شاداب.از گوشه چشمیه شما تشکر را دارم .درخواست دارم مرا در رابطه با منبع برنامه نوسی سی راهنمایی کنید با سپاس neveshteie zibaie bood!
۶-۷ بار لایک برای این نکته سنجی
منم امروز خیلی دلم میخواست وقتی از خونه میرم بیرون یکی باشه که بهم بگه مواظب خودت باش… اما نبود
منم جایی نرفتم…
tamame posthatono tak tak khundam
cheghadr ba chizayi ke baraye ma har ruz daran tekrar mishan nazdik hastin
up kardin kheyli khoshhal misham khabaram konid
همیشه آرزو میکنیم…. اما وقتی اتفاق میفته که دیگه نمی خوایم…
شما با مرحوم ارسلانخان درگاهی نسبتی دارین خانوم؟ اگه احیاناً اطلاعی از خونوادهشون داشته باشین هم کفایت میکنه.
life is like a shooting star, It doesn’t matter who you are, if you only run for cover, It’s just a waste of time, we are lost until we are found, love will lift us from the ground And All These Wars Are Over…
خیلی قشنگ بود عزیزم …. دلم واقعا لرزید و با تمام وجودم احساس کردم …
مطلب قشنگیه …
زیاد شنیدم ….
از یه نفر , از یه دوست …. اونم دوست داشت منم واسش برآورده کردم …
امیدوارم یکی دیگه و جایی دیگه این آرزو رو واسش برآورده کنه
یاد دیالوگ شخصیت دانیال افتادم به مادرش در کتاب استخوان خوک و دست های جذامی مصطفی مستور!
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
