اشک

همه می‌پرسند چرا؟ و من حرفی برای گفتن ندارم، نه انکاری، نه پاسخی نه دفاعی. تنها چیزی که در دل ‌گفتم آن بود که اشک‌هایش را باور کردم. اشک‌هایی که عصاره وجودش بود. دردش را می‌شناختم. آرزوهایش را که مرده بود، گریه کردم. صدایش را باور کردم. آری من او را باور کردم که من اندوه را، انسان را باور دارم….
****
دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار، کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه به بغضهایش
تا کی مرا گریه کند ؟
تا کی ؟
و به کدام مرام بمیرد .

این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز
دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است.

حسین پناهی

No comments yet »

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>