زن با کیسه خریدهایش از آن سر کوچه وارد میشود. زن میانسال است و کمی چاق. میانسال بودنش از راه رفتنش پیداست که هوا آن قدر تاریک است که صورتش را نمیبینیم. تو میخندی. یک جوری، واقعا میخندی که چالی که سمت راست صورتت است پیدا میشود. سرت را بالا میکنی و میخندی. من نفسهایت را که در سردی هوا بخار میشوند، دنبال میکنم. از کوچه میزنیم بیرون. میرسیم به ولی عصر، آب همین طور میرود پایین. کنار کتابفروشی معطل میکنیم و کتابها را تماشا. کتابفروشی نشر باغ نیست. یادم نمیآید اسم کتابفروشی چیست. شب است، تاریک است ولی دیر وقت نیست. پاییز است و هوا زود تاریک میشود. من با خنده یادآوری میکنم که شانس آوردهای و تو باز میخندی. راه میآفتیم. من دستت را محکم فشار میدهم، یواشکی گونهام را میگذارم روی گوشهای کوچکت که یخ کردهاند، دستت را فشار میدهم و فکر میکنم چه قدر شکننده و نازکند. دستت را میکشم شروع میکنم به دویدن. میگویی دیووونه. (صدایت را که میشنوم دیوانه تر میشوم و تو میدانی و اصلا عمدا این طور میگویی دیووونه، حالا من چهطوری صدایت را بنویسم، بیانصاف؟). و تندتر میدوم. با من میدوی. شالم میافتد. صدای خندهات را از پشت سرم میشنوم. برمیگردم . هیچ کس نیست. هوا سرد است، دیر وقت است دیگر، چنارهای ولی عصر اما هستند مثل همیشه. آب دارد آرام آرام میرود پایین. انگشتهایم یخ زده.
No comments yet »
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
