Archive for خرداد, ۱۳۸۶

Rain of Dream

آن قدر نیامدی

که لبخندت کپک زد در خاطره ام.

آن قدر نیامدی که خشک شد،

طراوت چشمانت.

من مانده ام و واژه هایی که ابر می شوند.

دوباره می نویسمت.

تازه می شوی

جان میگیری،

باران میشوی

بی دریغ.

رویا

غرق می شود

در تماشای تو.

Darkness

یواش یواش

چشمانمان به تاریکی عادت کرده بود.

در توهمی از تماشا و دیدن

بی خبر از اینکه، آنچه می بینیم جز سایه ای از اشیا نیست.

یواش یواش

چشمانمان به تاریکی عادت کرده بود.

و دشمن نور شدیم .

بی آنکه بخواهیم

شب خورشید ما شده بود،

بی آنکه بدانیم.