Archive for تیر, ۱۳۸۶

بدون عنوان

حال من خوبست

اما

تو باور نکن !

(سید علی صالحی )

چشمهایم می سوزد.

اگر بدانی چه دردی دارد، این همه اصرار از تو دور بودن.

ترک عادت سخت است. ترک وابستگی یا دلبستگی سخت تر. اما باید باور کنم که تو هم فقط یک رهگذر بودی.

میدانی،

دیگر از آدم ها توقع ماندن ندارم. عادت کرده ام به اینکه یکدفعه بیایند، یک تکه از ذهنم، یک تکه از دلم را بکنند و آخر

سر، یکدفعه، یک روز، چیزی را بهانه کنند و ترکم کنند. امشب هم نوبت توست. قصه تو هم در همین حوالی تمام

می شود، همان طور که می خواهی.

چشمهایم می سوزد.

خسته ام، به اندازه تمام روزهای عمرم خسته ام. از تو، از خودم، از همه این آدمها.

می خواهم یاد بگیرم میان این همه هیاهوی آدمها، تنها بودن را، بی نیاز از تکیه کردن.

چشمهایم می سوزد، و بغضی سخت در گلو بی قراری میکند.

اگر راستش را بخواهی، من به رفتن ها عادت نکرده ام فقط دیگر به روی خودم نمی آورم.

۴

آئین تقوی ٬ ما نیز دانیم

لیکن چه چاره ٬ با بخت گمراه
«حافظ»

۳

کی می فهمی که آدمها قابل تکیه کردن نیستند…

۲

دیگر یاد گرفته ام زندگی کردن را، بی آنکه دنبال خوشبختی باشم.

۱

نگاهم می کنی، نه!

صدایم میکنی، نه!

لمسم می کنی، نه!

تمام روزنه ها را می بندی.

در من هزار خورشید نو ، میمیرد.

صهبا

آینده گم می شود

دربوسه های ناشتا

می خواهمت

عاشقانه

با بازوانی گشاده

که تو را تنگ بیفشارد

بی رحمانه.

تکرار نخواهد شد

کسی را این گونه دوست داشتن.

در زمین نامردمان،

نگاهت اعجازی است.

ظلمات این جهان

باز می ایستد،

حتی برای لحظه ای

در آتش چشمانت.