۳۱
این آدم بزرگها که همه چیز را بیمه میکنند، جز دوستی را، عشق را…
پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند،
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم.
گلسرخی
این آدم بزرگها که همه چیز را بیمه میکنند، جز دوستی را، عشق را…
پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند،
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم.
گلسرخی
شمشیرها می افتند؛
دیگه توان جنگیدن، بحث کردن و پافشاری ندارم.
جماعت من دیگه حوصله ندارم،
به خوب امید و از بد گله ندارم،
گرچه با دیگرون فاصله ندارم،
کاری به کار این قافله ندارم….
«شاملو»
راست می گفت، باید این قدر زجر کشید تا بشوی :
شد زغمت خانه سودا دلم، در طلبت رفت به هرجا دلم…
راست می گفت…
تا این زخم با ما چه کند.
عیبهای کوچک ژندهپوشان از خلال پارگیهای لباسشان نمایان میشود، اما رداها و جامههای خز دولتمندان همه عیبها را پنهان میدارد، گناه را تو با طلا روپوش بده…
شاه لیر، پرده چهارم/صحنه ششم
من فقط باورم نمیشود، که دیواری بشکافد، زنی برای زایمان، داخل مکانی مقدس شود. باورم نمیشود اینهمه تبعیض را.
هیچکس از گرمی دستانت نمیپرسد،
هیچکس ار پاکی چشمانت نمیپرسد،
هیچکس از حجم لبهایت نمیپرسد،
هیچکس از روشنی ذهنت نمیپرسد،
هیچکس از مهربانی قلبت نمیپرسد…
آخ که این آدمها به چه چیزهای بی اهمیتی، اهمیت می دهند….