Archive for مرداد, ۱۳۸۶

۲۱

وقتی عقل و احتیاط را قسمت می کردند،

من در صف جسارت و دیوانگی بودم، به هوای تو نازدانه.

۲۰

می نویسم که یادم بماند این روزها را:

شب به گلستان تنها منتظرت بودم، آنشب جان فرسا بی‌تو نیاسودم….

۱۹

خیلی از ویژگی‌های آدم‌ها را وقتی اولین بار باهاشون دست میدم، می‌فهمم.

۱۸

او به من هر روز یاد می دهد که هر چه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند. اما من یاد نمی‌گیرم.

او نا امید نمی‌شود.

مرتیکه دنیا وایسا….

 

از ارتفاع می ترسم.  ولی آنقدر لجباز هستم که  بروم کوه. بارها شده موقع کوهنوردی، در یک مسیر صعب العبور از ترس پاهایم قفل بشن. اونقدر  که نتونم حتی یک قدم به جلو یا عقب بردارم. اینروزها همین حسو دارم. من کجای این دنیا، کجای این مسیرم نمی دونم؟ نه می تونم به عقب برگردم و نه شهامت بالا رفتنو دارم. خدایا من می خوام همینجا بشینم.

۱۷

همیشه نوار که به جای قشنگش می رسید، من هم باید از تاکسی پیاده می شدم.

۱۶

گاهی خروجی قلب بزرگ داشتن، معادل گوش‌های دراز داشتن است

۱۵

Dog Days

این روزها عین سگ می ترسم از رفتنت.
عین سگ دروغ می گم.
عین سگ پاچه می گیرم.

۱۴

پارادوکس

دموکراسی دینی،

آرایه ای ادبی، که ملت را افسون کرده بود.

۱۳

اصلا خرافاتی نیستم

« Previous entries · Next entries »