Archive for مرداد, ۱۳۸۶
مرداد ۳, ۱۳۸۶ at ۸:۰۳ ق.ظ · Filed under مینیمالها
وقتی عقل و احتیاط را قسمت می کردند،
من در صف جسارت و دیوانگی بودم، به هوای تو نازدانه.
مرداد ۲, ۱۳۸۶ at ۳:۱۴ ب.ظ · Filed under مینیمالها
می نویسم که یادم بماند این روزها را:
شب به گلستان تنها منتظرت بودم، آنشب جان فرسا بیتو نیاسودم….
مرداد ۲, ۱۳۸۶ at ۷:۴۸ ق.ظ · Filed under مینیمالها
خیلی از ویژگیهای آدمها را وقتی اولین بار باهاشون دست میدم، میفهمم.
مرداد ۱, ۱۳۸۶ at ۸:۱۷ ق.ظ · Filed under مینیمالها
او به من هر روز یاد می دهد که هر چه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند. اما من یاد نمیگیرم.
او نا امید نمیشود.
تیر ۳۱, ۱۳۸۶ at ۸:۲۱ ق.ظ · Filed under آنتی مینیمال
مرتیکه دنیا وایسا….
از ارتفاع می ترسم. ولی آنقدر لجباز هستم که بروم کوه. بارها شده موقع کوهنوردی، در یک مسیر صعب العبور از ترس پاهایم قفل بشن. اونقدر که نتونم حتی یک قدم به جلو یا عقب بردارم. اینروزها همین حسو دارم. من کجای این دنیا، کجای این مسیرم نمی دونم؟ نه می تونم به عقب برگردم و نه شهامت بالا رفتنو دارم. خدایا من می خوام همینجا بشینم.
تیر ۲۷, ۱۳۸۶ at ۱۱:۵۳ ق.ظ · Filed under مینیمالها
تیر ۲۵, ۱۳۸۶ at ۱۱:۲۰ ق.ظ · Filed under مینیمالها
گاهی خروجی قلب بزرگ داشتن، معادل گوشهای دراز داشتن است
تیر ۲۵, ۱۳۸۶ at ۴:۳۷ ق.ظ · Filed under مینیمالها
Dog Days
این روزها عین سگ می ترسم از رفتنت.
عین سگ دروغ می گم.
عین سگ پاچه می گیرم.
تیر ۲۴, ۱۳۸۶ at ۸:۵۰ ق.ظ · Filed under مینیمالها
تیر ۲۴, ۱۳۸۶ at ۸:۳۹ ق.ظ · Filed under مینیمالها
اصلا خرافاتی نیستم
« Previous entries ·
Next entries »