۵۴
خب این مساله که خدا فصلها را آفریده واقعا نشوندهنده خلاقیت بیاندازشه.
خدائیش من اگه بودم عمرا به فکرم میرسید گذر زمان را اینقدر زیبا تصویر بکشم.
پ.ن: صبح واقعا سردم بود!
خب این مساله که خدا فصلها را آفریده واقعا نشوندهنده خلاقیت بیاندازشه.
خدائیش من اگه بودم عمرا به فکرم میرسید گذر زمان را اینقدر زیبا تصویر بکشم.
پ.ن: صبح واقعا سردم بود!
نوستالژیک یک:
Mathilda: Leon, I think I’m kinda falling in love with you.
[Leon chokes on his milk]
Mathilda: It’s the first time for me, you know?
Léon: [wiping himself off] How do you know it’s love, if you’ve never been in love before?
Mathilda: Cause I feel it.
Léon: Where?
Mathilda: [stoking her stomach] In my stomach. It’s all warm. I always had a knot there and now… it’s gone.
Léon: Mathilda, I’m glad you don’t have a stomach ache any more. I don’t think it means anything.
ـ عروسکا، عروسکا،کجایید؟
مادربزرگ،هادی،هدی
بیایید…بیایید
عروسکای خوبیم از سنگ و میخ و چوبیم
پدر کجاس؟
ـمن اینجام!
ـمادر کجاس؟
همین جام!
عروسکای نازیم،قصه رو ما می سازیم
بیائید… بیائید
سلام ،سلام
راستی
خودم هم آق بابام
عروسک های قصه ایم …نون و پنیر و پسته ایم…
.
.
.
زود گذشت، میگذرد، این نیز.
خداییش من یکی حوصله ندارم، یکباره دیگه به دنیا بیایم. حتی اگر بتونم خیلی از اشتباهامو جبران کنم.
نه واقعا حوصله ندارم.
اصفهان که بودم، آدمهایی که در پارک به من لبخند میزدند را دوست داشتم.
اینجا که هستم، آدمهایی که سالی، ماهی، جواب لبخندم را میدهند.