Archive for مهر, ۱۳۸۶

۶۸

انسان تنها بود.

انسان ضعیف بود.

انسان شهوت جاودانگی داشت.

تو را عاشق شد.

تو عاشقش بودی، از ازل. بدون «از» بدون « تا»

جنس عشقتان فرق داشت.

انسان نفهمید.

تو را  و عشقت را منکر شد.

و حالا سالهاست که انسان تنهاست.

 

۶۸

تلخ است در مسیر آرزوهای دیگران گام برداشتن، تلخ است و جانفرسا.

۶۷

نازت شم اون بالا، سیب زندگانی ما را انداختی پائین، خوب کاری کردی. لابد صاحب اختیاری دیگه.

انداختی اینجا هیچ چیز نگفتیم.چی می‌شد بگیم؟

قربونت برم میشه یه کم کمتر چرخش بدی؟

قابل پیش بینی تر؟ این قدر خلاقیت نشون ندی از خودت عزیزم. من میدونم خلاق بی‌جهات تویی….

۶۶

”…پر پرواز ندارم  

اما 

دلی دارم و حسرت درناها 

  

 و به هنگامی که مرغان مهاجر 

در دریاچه ی ماهتاب  

                    پارو می کشند ، 

خوشا رها کردن و رفتن 

خوابی دیگر  

             به مردابی دیگر 

                              به دریایی دیگر 

  

خوشا پر کشیدن،خوشا رهایی، 

خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی  

  

آه، این پرنده 

در این قفس تنگ 

نمی خواند 

…” 

ا.شاملو 

 

۶۵

سمـن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانـند

درد و دیازپام،
تنهایی وشجریان،
تاریکی و فکرکردن‌ها.
هزار بار از پهلویی به پهلوی دیگ رغلت‌زدن و هجوم فکرها.
یخ بسته‌اند انگار این لحظه‌ها، این شب و روزها، می‌گذرند، اما کند و کسل‌کننده … وقت داری به همه چیز و همه کس فکر کنی. به پیاده‌رویی که پر بود از آدم‌ها. هم به آدم‌ها هم به مسیر.
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نـهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
به آدم‌هایی که از کنارت گذشتند بی‌تفاوت به آدم‌هایی که تکه‌ای از راه را همراهت بودند با همدلی، با گفتگو. به آدم‌هایی که دست در دستت بودند. به آدم‌هایی که رفتند، به آدم‌هایی که هنوز مانده‌اند.
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پـندارد
ز فـکر آنان که در تدبیر درمانند در مانـند
به آدم‌هایی که نمک زخمت بوده‌اند. به آدم‌هایی که نمک زخمشان بوده‌ای.آدم‌هایی که آدم نبودند. آدم‌هایی که خیلی آدم‌تر از تو بودند. به همه آنها فکر کنی.
ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند
ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانـند
فکر کنی،
به دل بستگی‌ها، دل سپردگی‌ها، دل دادگی‌ها.
فکر کنی،
به راهت، به پشت سرت، به روبه‌رویی که ترا می‌ترساند. به قله‌ها، به حضیض‌ها. به عهدها و پیمان‌ها. و فکر کنی و فکر کنی…
عجیب کند می‌گذرند این روزها.
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
کـه با این درد اگر دربند درمانند درمانـند

پی‌نوشت: ببخش به خاطر نیم‌فاصله‌ها.

۶۴

نوستالوژیک دو:

طعم خرما می‌دهد و بوی خدا، ربنای استاد

۶۳

دارم می‌روم، باید رفت. و این رفتن عجب کلمه سنگینی است. یادم به آنروز می‌افتد که وسایلم را جمع می‌کردم که از اصفهان بیایم یزد، و همه کتاب‌هایم را جا گذاشتم به این امید که بر‌می‌گردم. و حتی با خیلی از دوستان خداحافظی هم نکرده بودم. چون اطمینان داشتم که برمی‌گردم. ولی نشد…

 وقتی جایی را ترک می‌کنیم که به آن دلبسته‌ایم، حتما کمی از وجود و احساسمان آنجا می‌ماند و حالا…

از فردا چه کسی با خبر است؟ دلم خون است از این قوانین دنیا. احساس می‌کنم آویزان آویزانم.

 

۶۲

از یزد سه چیز را دوست دارم:

آقای شیرین

آقای گل سرخ

آقای ایساتیس

آقای سمپاد و خانوم بچه‌ها.

سه تا شد نه؟

خب حالا که سه تا نشده اینم بگم که:

 خانه‌های سنتی را هم خیلی خیلی دوست دارم.


فردا  عیوب انکساری عدسی چشمان مبارک برطرف می‌شود. دنیای بدون عینک. خشونه!

۶۱

 می‌دونی ژانی تو تنها آدمی بودی که منو واقعا دوست داشت.  می‌دونی؟

۶۰

دارم میرم.

پیش بینی می‌شه هنوز در را نبسته باشم که یه نفر داد بزنه:« شووووت. شوووت. شووووووت!»

-راستی ژانی یادت نره چی گفتما!

Next entries »