Archive for اسفند ۱۱, ۱۳۸۶

۷۷

حکایت

یه انگلیسی که احتیاج فوری به شلوار راه راه داره می ره پیش خیاط.
[صدای خیاط]
«سرمون شلوغه. چهار روز دیگه بیاین آماده ست.» چهار روز گذشت.
«خیلی شرمنده م. هفته دیگه بیاین، دوخت خشتک رو خراب کردم.» یه هفته گذشت.
«بسیار شرمنده م، دو هفته دیگه بیاین، دوخت زیپ رو گند زدم.»
خلاصه بهار می شه و جادکمه ای ها هنوز باز نشده.
[صدای مشتری]
«لعنتی، اصلا خجالت داره. تو شش روز، می شنوی، تو شش روز خدا دنیا رو ساخت. اون وقت توی لعنتی تو سه ماه نتونستی یه شلوار خوب برای من بدوزی!»
[صدای خیاط]
«ولی آقای محترم، یه نگاه
به دنیا بنداز
یه نگاه هم
به شلوار من!»

دست آخر / ساموئل بکت / ترجمه استاد مهدی نوید

۷۶

تماشا می‌کنم،

می شنوم،

حیران می‌شوم.

غمی به دل می‌نشیند،

لبخندی بر لبم.

شادم و شادیم حقیقی هست یا نیست.

نیست که نیست!

نه که نه!

اصلا هر غلطی خواستی بکن!