Archive for اسفند ۲۶, ۱۳۸۶

۷۸

صبح که از خواب بیدار شدم زندگی به طرز وحشتناکی ادامه داشت. من بودم و همان دغدغه های عجیب که انگار هیچ جایی در این دنیا ندارد. کسی مرا یادش نمی آید اما من پرم از خاطراتی که همیشه مرا فرسوده اند. دنیای کوچکی است. یک وجب جا پیدا نمی شود. مدام گیر می کنی به این آدم ها، آدم های لعنتی با خاطراتشان. درست همان موقع که فکر می کنی خیلی قوی هستی،یک تصمیم بزرگ میگیری، اتفاقی می افتد که همه چیز را بهم می ریزد. دنیای بی پدری است.

دلم می خواهد خالی از هر کس و هر چیز مست و سرخوش بنشینم به انتظار بهار…