Archive for اردیبهشت, ۱۳۸۷

۸۷

دریا برای این‌که قورباغه‌ها بفهمنش شده بود تالاب…


۸۶

…چون تمامی کودکان، ابتدا خود را به جای خدا گرفته بودم. تا هفت سالگی از مقاومت دنیا بی خبر بودم. خود را شاه، قادر مطلق، آگاه از بود و نبود و جاودانه احساس کرده بودم… خود را خدا پنداشتن، عادی ترین هوس کودکان خوشبخت است.

بزرگ شدن، همان خرد و ناچیز شدن بود. دنیا، افسون خود را از دست داد. انسان چیست؟ فقط کسی که قدرت ندارد… کسی که نمی تواند همه چیز را بداند. کسی که نمی تواند هرچه خواست بکند. کسی که نمی تواند نمیرد. شناخت حد و حدودم، پوسته ی کودکی ام را ترکاند. در هفت سالگی دیگر مطلقا خدا نبودم.

انجیل های من / اریک ـ امانوئل اشمیت

۸۵

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌ساخت ولی به فکر پریدن بود…

۸۴

روانشناس به لئون گفته عمده مشکلاتش به خاطر اینه که تئوری زندگیش بیشتر از عملکردشه. حالا این لئون چپ می‌ره راست می‌آد یا نمی‌دونم راست می‌ره چپ می‌آد، هی به من می‌گه کتاب نخون، فیلم نبین…

تاره باهاش که درد و دل می‌کنی هی می‌گه:  فکرش نکن!!!

خلاصه فقط شده :

Just Do It!

 

۸۳

این یکی: دختر خوبیه؟

اون یکی: آره، مثله خودمونه.

سئوال: این یکی احمق‌تره یاا اون یکی؟

۸۲

بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید. من دست تو را می گیرم و تا آخر ساحل می دوم. آنجا که ستاره ها از آسمان به دریا می رسند. آنجا که دریا به زمین دست می دهد. بگذار بچه های ما کنار ساحل با شوق فریاد بکشند و با ماسه ها عجیب ترین شکل ها را بسازند و شب کنار آتش با هم بی معنی ترین شعرهای دنیا را بخوانیم و عجیب ترین دایی دنیا با خواهرزاده هایش برقصد…

بر سر رویاهایمان چه می آید؟

انگار چشمانت را باز کنی و ببینی همه راه را اشتباه رفته ای .

آدم است دیگر. عجیب و غریب. می داند اشتباه می کند ولی سرسختانه می خواهد اشتباهی برود . از این احمقانه تر می شود؟

۸۱

همین جوری که دلم گرفته بود و زل زده بودم به فنجان‌های قهوه روی میز، و تو داشتی با شکر پاش بازی می‌کردی. از پشت شکرپاش به من نگاه می‌کنی و می‌گویی خداییش این بیشتر از ما از زندگی لذت می‌برد. و اشاره میکنی به شکرپاش. بعد انگار که نه دیروزی بوده است و نه فردایی با هم فروغ می‌خوانیم.و بوی دود سیگار که می‌پیچد توی کافه، و صدای تار علی‌زاده که می‌پیچد توی کافه. و سهم ما از زندگی که همین لحظه‌هاست.