Archive for اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۷

۹۳

کریستوفر همه نوشته‌هامو از پنجره پرت کرد بیرون. کاغذها را باد می‌برد. من به هق هق می‌افتم. دلم می‌خواهد بدوم تا ابد. اما دیگر نفس ندارم. دیگر نمی‌خواهمش. بارها مرا شکسته بی‌آنکه کسی باشد. دلم می‌خواهد بدوم یک نفس. بی‌‌آنکه  دیگر چیزی بشنوم یا ببینم. حتی صدای بوق ممتد یک راننده مست را…

«جوی خون و کاغذهایی که مچاله شده‌اند…»