۹۶
بعد با عصبانیت گفته بود« هر چیزی اصولی دارد.»
و آن من بازیگوش، گوشه ذهنم بغض کرد و نشست. و شروع کرد ناخن انگشت اشارهاش را جویدن. و یادش آمد که از تمام اصول، از تمام قالبها بیزار بود. از خطکشهایی که میخواست بودنش را اندازه بگیرد.
پرسیده بود:« میفهمی؟!! بعید میدانم.»
و بعد آن من بازیگوش خندهاش گرفت از اینهمه حماقت و رفت بالای ذهنم نشست و شروع کرد پاهایش را تکان دادن و آواز خواندن.
] نقش نیشخندی بر لب [
