Archive for اردیبهشت ۲۶, ۱۳۸۷

۹۶

بعد با عصبانیت گفته بود« هر چیزی اصولی دارد.»

و آن من بازیگوش، گوشه ذهنم بغض کرد و نشست. و شروع کرد ناخن انگشت‌ اشاره‌اش را جویدن. و یادش آمد که از تمام اصول، از تمام قالب‌ها بیزار بود. از خط‌کش‌هایی که می‌خواست بودنش را اندازه بگیرد.

پرسیده بود:« می‌فهمی؟!! بعید می‌دانم.»

و بعد آن من بازیگوش خنده‌اش گرفت از این‌همه حماقت و رفت بالای ذهنم نشست و شروع کرد پاهایش را تکان دادن و آواز خواندن.

] نقش نیشخندی بر لب [

۹۵

می‌آیم

می‌روی.

می‌روم

می‌آیی.

تمام قصه این بود :

«یکی بود، وقتی اون یکی نبود.»