Archive for اردیبهشت, ۱۳۸۷

۹۸

می‌دونی عزیزم،
تو افسانه زندگی من نبودی،
حتی یک داستان کوتاه هم نبودی،
تو فقط یک مینیمال ناشیانه بودی.

۹۷

شما هم آن بالا
مثل اینها،
این پائین فکر میکنی؟

۹۶

بعد با عصبانیت گفته بود« هر چیزی اصولی دارد.»

و آن من بازیگوش، گوشه ذهنم بغض کرد و نشست. و شروع کرد ناخن انگشت‌ اشاره‌اش را جویدن. و یادش آمد که از تمام اصول، از تمام قالب‌ها بیزار بود. از خط‌کش‌هایی که می‌خواست بودنش را اندازه بگیرد.

پرسیده بود:« می‌فهمی؟!! بعید می‌دانم.»

و بعد آن من بازیگوش خنده‌اش گرفت از این‌همه حماقت و رفت بالای ذهنم نشست و شروع کرد پاهایش را تکان دادن و آواز خواندن.

] نقش نیشخندی بر لب [

۹۵

می‌آیم

می‌روی.

می‌روم

می‌آیی.

تمام قصه این بود :

«یکی بود، وقتی اون یکی نبود.»

۹۴

خدایی این کامنت اولو بخونید.

۹۳

کریستوفر همه نوشته‌هامو از پنجره پرت کرد بیرون. کاغذها را باد می‌برد. من به هق هق می‌افتم. دلم می‌خواهد بدوم تا ابد. اما دیگر نفس ندارم. دیگر نمی‌خواهمش. بارها مرا شکسته بی‌آنکه کسی باشد. دلم می‌خواهد بدوم یک نفس. بی‌‌آنکه  دیگر چیزی بشنوم یا ببینم. حتی صدای بوق ممتد یک راننده مست را…

«جوی خون و کاغذهایی که مچاله شده‌اند…»

 

۹۲

Let’s do something crazy,
something absolutely wrong .
while we’re waiting
for the miracle to come

Leonard Cohen

۹۱

اما این دیدارها، این بدرودها، عاقبت ما را نابود می‌کنند.

ویرجینیا وولف

۹۰

مثل وقت‌هایی که آن‌قدر اسمم را تکرار می‌کنم که بی‌مفهوم می‌شود، برایم گنگ می‌شود، آدم‌هایی که خیلی نزدیک‌اند برایم غریبه می‌شوند آن‌قدر که وحشت می‌کنم از بودنشان. اینجا کسی در درون من خسته است از این همه نزدیکی از این همه دوری…دلش تنهایی می‌خواهد…

۸۹

سال پیش بود. درست همین روزها. همین روزهای آفتابی که هوا آن‌قدر گرم نشده و همه چیز انگار روبه راه است و هیچ ابری در آسمان نیست. اوایل اردی‌بهشت . همان بعدازظهرهای کش‌دار و پر بطالت. عطر یاس‌های امین الدوله  و صدای جیغ و داد بچه‌هایی که تمام زمستان را خواب بوده‌اند.

 من اما با خودم در کوچه پس کوچه‌های  قدیمی این شهر پرسه می‌زدم و فکر می‌کردم به حس‌هایی که خیلی کم‌رنگ شده بود، به بودنم. به بی‌تفاوتی بی‌رحمانه‌ای که همه بودنم را فرا گرفته بود. به اشتیاقی که در میان نبود. به عادت‌هایی که عادت کرده بودم.

امسال هم همین روزها، اوایل اردی‌بهشت، من هستم و خودم در کوچه‌های شهری که شهر من نیست. مثل اردی‌بهشت‌های دیگر…     

« Previous entries · Next entries »