۱۱۶
چه روزگاری داشتیم وقتی تو را نداشتیم.
ساعتهای آخر شب جمعه، بیرحمتر از آن بودند که به این زودی تمام شوند. هیکش میآمدند و دلگیرتر میشدند. من داشتم میان صفحات صید قزلآلا در آمریکا پرسه میزدم. پرسه زدن و چرخیدن. چیزی که شده بود تمام زندگی این روزها. و گاهی پرسیدن این سئوال که پس من کجا هستم؟ و آخر چرا؟
سعی کن شب زود بخوابی، مادر گفته بود.
چراغ را خاموش میکنم و به رختخواب میروم. در شبها رازی است. رازی که آن را تنها دو رفیق میدانند، دو رفیق که شبها را با پرشورترین درد دلهای خود میگذرانند و صبحها جز سکوت و شاید چند شوخی بیمزه چیزی بینشان نیست. در شبها دیوانگی و مستی هست که روز از آن بیخبر است. ولی امشب من هم مثل خیلی از شبها در سکوت میگذرد. دلم نمیخواهد بگویم به صدای سکوت گوش میدهم از این جملات پوسیده است که شاعرها دویست سال است استفاده میکنند. بیرون انگار همه بیدارند، پسرکی که دنبال دوچرخه دوستش میدود و فحش میدهد. مادری که از پنجره سر کودک سر به هوایش فریاد میزند.
خوابم نمیبرد. به دوست تازهام فکر میکنم. موسیو ابراهیم. دلم برایش تنگ میشود برای خندههایش شاید…یواش یواش چشمهایم گرم میشود، خواب میبینم. خواب دریا را و آدمهایی که در ساحل میچرخند و میچرخند، تا فراموش کنند یا شاید به یاد بیاورند. موسیو ابراهیم را میبینم دورتر از همه کتاب در دست دارد به من لبخند میزند.
چه قدر حقیر و بیمعنا! دیشب شاه مرد. باورت میشود؟
شهرزاد اما نیمه شب، با سینههای برهنه راه افتاده بود در خیابانی طولانی.
شاید تک تک خاطرات کهنهاش را برای آخرین بار به یاد آورده بود تا برای همیشه از یاد ببرد و تا صبح گریه کرده بود.
شاید هم گفته بود به جهنم و زل زده بود به آسمان و سیگاری روشن کرده بود و هی راه رفته بود و فکر کرده بود آدمها ارزشش را ندارند چه شاه باشند چه گدا. و پاهایش درد گرفته بود.
شاید …
کسی چه میداند. اما دیشب شاه مرده بود و شهرزاد با سینههای برهنه راه افتاده بود در خیابان.
دلم آن روزهای دور را میخواهد که وقتی غر میزدم خستهام، میگفت برو بازی کن دوباره برگرد.
دلم بازی میخواهد، دلم دیوانه بازی میخواهد. دلم میخواهد هیچ مسئولیتی نداشته یاشد نه مسئول کسی باشد نه چیزی. دلم خسته است خیلی.
…میدانم که مفتون یک انسان بودن یعنی چه. کسی که آدم به اندازهای که دوستش دارد، از او متنفر است!
و نیچه گریه کرد، اروین یالوم
قبلترها فکر میکردم چهطور میشود از آدمها متنفر بود، این روزها فکر میکنم چهطور میشود آدمها را دوست داشت.