۱۱۴
ساعتهای آخر شب جمعه، بیرحمتر از آن بودند که به این زودی تمام شوند. هیکش میآمدند و دلگیرتر میشدند. من داشتم میان صفحات صید قزلآلا در آمریکا پرسه میزدم. پرسه زدن و چرخیدن. چیزی که شده بود تمام زندگی این روزها. و گاهی پرسیدن این سئوال که پس من کجا هستم؟ و آخر چرا؟
سعی کن شب زود بخوابی، مادر گفته بود.
چراغ را خاموش میکنم و به رختخواب میروم. در شبها رازی است. رازی که آن را تنها دو رفیق میدانند، دو رفیق که شبها را با پرشورترین درد دلهای خود میگذرانند و صبحها جز سکوت و شاید چند شوخی بیمزه چیزی بینشان نیست. در شبها دیوانگی و مستی هست که روز از آن بیخبر است. ولی امشب من هم مثل خیلی از شبها در سکوت میگذرد. دلم نمیخواهد بگویم به صدای سکوت گوش میدهم از این جملات پوسیده است که شاعرها دویست سال است استفاده میکنند. بیرون انگار همه بیدارند، پسرکی که دنبال دوچرخه دوستش میدود و فحش میدهد. مادری که از پنجره سر کودک سر به هوایش فریاد میزند.
خوابم نمیبرد. به دوست تازهام فکر میکنم. موسیو ابراهیم. دلم برایش تنگ میشود برای خندههایش شاید…یواش یواش چشمهایم گرم میشود، خواب میبینم. خواب دریا را و آدمهایی که در ساحل میچرخند و میچرخند، تا فراموش کنند یا شاید به یاد بیاورند. موسیو ابراهیم را میبینم دورتر از همه کتاب در دست دارد به من لبخند میزند.
