Archive for مرداد, ۱۳۸۷
مرداد ۱۰, ۱۳۸۷ at ۴:۴۸ ب.ظ · Filed under مینیمالها
I wanted to shouted all the lines:
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on,
Empty spaces - what are we living for
Abandoned places - I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for…
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore
The show must go on,
مرداد ۶, ۱۳۸۷ at ۱۱:۵۲ ق.ظ · Filed under مینیمالها
این روزها که نه، اما چند روز پیش آدمها در بلاگستان به دو دسته تقسیم میشدند:
اونایی که واسه مردن خسرو شکیبایی پست گذاشتند.
اونایی که به پست گذاشتن دسته اول توپیده بودند.
مرداد ۶, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۰ ق.ظ · Filed under مینیمالها
انداختمش دور، خیلی وقت پیش باید اینکار را میکردم. بایدها را شما تعیین میکنید، شما که اکثریت هستید. انداختمش دور نه به خاطر بایدهای شما. که به هیچ جای مبارکم هم نیستید. انداختمش دور چون خیلی وقت بود که سوزن سوزن میشد. زوق میزد شاید هم ذوق، یا ضوق یا ضوغ و حالا هر چیز، بیتابی میکرد. انداختمش دور دور. میبرم، میکشم بیرون. دیگر هیچ چیز مرا به هپروت نمیبرد.
تیر ۳۰, ۱۳۸۷ at ۶:۵۰ ب.ظ · Filed under مینیمالها
تیر میکشد اینهمه نبودنت روی سینهام. با من برقص، با من برقص، ایمانوئل. شیشه مربای هویج روی میز مانده. پاهایم را تاب میدهم. چه قدر شلخته شدهای این روزها. گنجشکها همه پریدهاند گرمتر که میشود دیگر نمیخوانند . همین حالاست که بالا بیاورم. انگشتهایت میلرزند. قندها را زیر دندانت خرد میکنی. با من برقص، با من برقص ایمانوئل، دستهای من به تو نمیرسند. تیر میکشد سینهام. من برایت شربت آلبالو درست میکنم. ایستادهای در چارچوب آشپزخانه با آبیترین نگاه. لبخندت خیس شده انگار مرد بارانی. لیوان چای تلخم یخ میکند. . فریاد میکشی تو غلط میکنی و ابروهایت را که بالا میاندازی چشمهایم سرخ میشود و گرم. زودتر از اینها باید میبریدی رفیق. من مینشینم روی صندلی و اشک چشمهایم را خالی نمیکند یک لحظه. دخترک میخندد، دستهایت را میکشد، با من نمیرقصی موسیو؟
تیر ۱۴, ۱۳۸۷ at ۲:۰۴ ب.ظ · Filed under مینیمالها
منم در موج دریاهای عشقت،
موج دریاهای عشقت.
مرا گویی کجایی، من چه دانم؟ من چه دانم…
مرا گویی تو را با این قفس چیست؟ اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟
ابن قفس چیست؟ این قفس چیست؟
من چه دانم، من چه دانم؟ من چه دانم…
مرا راه صوابی بود گم شد…
از آن ترک خطایی من چه دانم …من چه دانم… من چه دانم…
اینجا هوا داغ است و این تابستان لعنتی هی خراب میشود توی سرم. میان همه نبودنهایت، نفسم میگیرد. برای صدمین بار فرو میخورم این بغض لعنتیام را. دیر است. خیلی دیر برای هر آمدنی. من دلتنگ تو و تو دلتنگ آن دیگری و شاید آن دیگرانت. دلم میخواست باشی تا میان بازوانت، گریه کنم. میان آنهمه مردانگی که مرا در بر میگرفت و مرا پر میکرد از بودن تو و فقط تو، انگار هیچ نبود دیگر جز تو. که با دستهایت اشکهایم را پاک کنی و من انگشتهایت را که میکشی روی گونههایم بو کنم. جان جهان. من دلتنگ تو بودم و دلتنگی همچین حس پیچیدهای نیست. مثله همه آدمها. دلم تنگ بود. گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت. دلتنگ تمام ترانههایی که پر از ما بود. دلتنگ هوای بودنت. که پر شویم از خنده، از اشک، از سکوت از فریادهای شادی. که راه بیفتیم توی کوچهها. که شاید برف بیاید، مثله آنشب که سردت بود و دستم را گرفته بودی. آسمان قرمز بود و دانه های برف در روشنایی چراغ سر کوچه یواش یواش توی هوا سر میخوردند. دستم را گذاشته بودی روی سینهات و داشتیم تند تند راه میرفتیم . برفها یک جوری خیلی قشنگ نشستهاند میان خرمایی موهای مجعدت. یک مرتبه میایستی. انگشتانت را میگذاری زیر چانهام و سرم را بلند میکنی و یک جور نگاه میکنی که من آب شوم در چشمانت. من بیشتر از همیشه دوستت دارم. اما لال میشوم. دلم میخواهد هیچ وقت تمام نشود، دستان تو که مثل دستهای هیچ کدام از آدمهایی نبود که میشناختم…
تیر ۱۲, ۱۳۸۷ at ۱۰:۳۴ ق.ظ · Filed under عاشقانهها
آمدم بگویم آااا
نه اینکه راه دور باشد و من خسته
سخت بود اعتراف در بیاعتنایی چشمانی که دنیا در آن میدرخشد.
آمدم بگویم: آااا…
- آدم نمیشوی!
آمدم بگویم آاا…
- آه و ناله مکن، گوشهایم پر است.
آمدم بگویم آاا…
-آنها آمدند.
بازوی یکی از آنها را گرفتی و دنیا در لبهای تو میخندید.
آااا..آااشتی نمیکنی؟
محو شدهای در دوردست.