Archive for تیر ۱۴, ۱۳۸۷

۱۱۸

منم در موج دریاهای عشقت،

موج دریاهای عشقت.

مرا گویی کجایی، من چه دانم؟ من چه دانم…

مرا گویی تو را با این قفس چیست؟ اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟

ابن قفس چیست؟ این قفس چیست؟

من چه دانم، من چه دانم؟ من چه دانم…

مرا راه صوابی بود گم شد

از آن ترک خطایی من چه دانم …من چه دانم… من چه دانم…

اینجا هوا داغ است و این تابستان لعنتی هی خراب می‌شود توی سرم. میان همه نبودن‌هایت، نفسم می‌گیرد. برای صدمین بار فرو می‌خورم این بغض لعنتی‌ام را. دیر است. خیلی دیر برای هر آمدنی. من دلتنگ تو و تو دلتنگ آن دیگری و شاید آن دیگرانت. دلم می‌خواست باشی تا میان بازوانت، گریه کنم. میان آن‌همه مردانگی که مرا در بر می‌‌گرفت و مرا پر می‌کرد از بودن تو و فقط تو، انگار هیچ نبود دیگر جز تو. که با دستهایت اشک‌هایم را پاک کنی و من انگشتهایت را که می‌کشی روی گونه‌هایم بو کنم. جان جهان. من دلتنگ تو بودم و دلتنگی همچین حس پیچیده‌ای نیست. مثله همه آدم‌ها. دلم تنگ بود. گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت. دل‌تنگ تمام ترانه‌هایی که پر از ما بود. دل‌تنگ هوای بودنت. که پر شویم از خنده، از اشک، از سکوت از فریادهای شادی. که راه بیفتیم توی کوچه‌ها. که شاید برف بیاید، مثله آن‌شب که سردت بود و دستم را گرفته بودی. آسمان قرمز بود و دانه های برف در روشنایی چراغ سر کوچه یواش یواش توی هوا سر می‌خوردند. دستم را گذاشته بودی روی سینه‌ات و داشتیم تند تند راه می‌رفتیم . برف‌ها یک جوری خیلی قشنگ نشسته‌اند میان خرمایی موهای مجعدت. یک مرتبه می‌ایستی. انگشتانت را می‌گذاری زیر چانه‌ام و سرم را بلند می‌کنی و یک جور نگاه می‌کنی که من آب شوم در چشمانت. من بیشتر از همیشه دوستت دارم. اما لال می‌شوم. دلم می‌خواهد هیچ وقت تمام نشود، دستان تو که مثل دست‌های هیچ کدام از آدم‌هایی نبود که می‌شناختم…