Archive for تیر ۳۰, ۱۳۸۷

۱۱۹

تیر می‌کشد این‌همه نبودنت روی سینه‌ام. با من برقص، با من برقص، ایمانوئل. شیشه مربای هویج روی میز مانده. پاهایم را تاب می‌دهم. چه قدر شلخته شده‌ای این روزها. گنجشک‌ها همه پریده‌اند گرمتر که می‌شود دیگر نمی‌خوانند . همین حالاست که بالا بیاورم. انگشت‌هایت می‌لرزند. قندها را زیر دندانت خرد می‌کنی. با من برقص، با من برقص ایمانوئل، دستهای من به تو نمی‌رسند. تیر می‌کشد سینه‌ام. من برایت شربت آلبالو درست می‌کنم. ایستاده‌ای در چارچوب آشپزخانه با آبی‌ترین نگاه. لبخندت خیس شده انگار مرد بارانی. لیوان چای تلخم یخ می‌کند. . فریاد می‌کشی تو غلط می‌کنی و ابروهایت را که بالا می‌اندازی چشم‌هایم سرخ می‌شود و گرم. زودتر از این‌ها باید می‌بریدی رفیق. من می‌نشینم روی صندلی و اشک چشم‌هایم را خالی نمی‌کند یک لحظه. دخترک می‌خندد، دست‌هایت را می‌کشد، با من نمی‌رقصی موسیو؟