خصوصی
دو نقطه یه چیزی یه چیزی
و خب صبح شنبه بود و من بیخودی حوصله نداشتم که لابد دلتنگیهای عصر دیروز ماسیده بود روی دلم. بعد همینطور که داشتم چای میخوردم و با کاغذ پارههایم کلنجار میرفتم، یادم رفته بود به آنروز که باران میآمد و تو میخواستی بروی دندانپزشکی. و من چه قدر التماس کرده بودم و تو هیچ انگار به تخمت هم نبود. تمام راه تا خانه زیر باران زار زده بودم و مدام یاد این جمله خواهره میافتادم که گفته بود آدمها ارزششو ندارن به خدا ارزششو ندارن. که دل بکن لعنتی و لابد یه همچو چیزایی. صبح شنبه بود ومن داشتم چای تلخم را مز مزه میکردم. داشتم واسه خودم حرفهای خواهره را تکرار میکردم و فکر میکردم به همه ندارمها، ندانمها و نمیتوانمها.
نگاهت به پنجره است. بیرون خبری نیست . نه باد میآید تا شاخههای درختهای باغچه را تکان دهد و نه حضور پرندهای سکوت این بعد از ظهر کشدار تابستانی حیاط را میشکند. دستانت میلرزند. با شست به سیگارت میزنی و خاکسترش را توی جا سیگاری میتکانی. جا سیگاری بودای کوچک سفالی است با شکم قلمبه. گفته بودی سوغاتی سیمین است. نگاهم نمیکنی. سرم را میاندازم پایین. روی میز، انبوه کاغذهای توست با طرحهای مبهم، پیکرهای برهنه نیمه کاره با خطوط در هم. صندلی را میکشم عقب و مینشینم. «بیرویا ماندم، بیآرزو» صدایت میلرزد.
«نه عشقی، نه آرمانی» . ته سیگارت را فشار میدهی روی جا سیگاری. و من میبینم که چشمهایت قرمز شدهاند.«از وقتی رفت همه تمناها هم ار من رفتن، هر روز مثل روز قبل میگذره، فرو رفتن و فرورفتن». بیآنکه بخواهم دستم روی دستهایت است. دستهای تو که برای من تحقق یک رویاست. بلند میشوم. میایستم پشت سرت. سرم را خم میکنم روی شانههایت. میبویمت. بیآنکه برگردی، دستم را میگذاری روی لبهایت. « بانوی مهربان من»
میدانم سایه سیمین همین نزدیکیها میرقصد.
It’s a rainy night in Paris,
And the harbour lights are low.
He must leave his love in Paris
Before the winter snow;
On a lonely street in Paris
He held her close to say,
“We’ll meet again in Paris
When there are flowers on the Champs-Elysees.”
“How long” she said “How long,
And will your love be strong,
When you’re across the sea,
Will your heart remember me?…”
Then she gave him words to turn to,
When the winter nights were long,
“Nous serons encore amoureux
Avec les couleurs du printemps…”
“And then” she said “And then,
Our love will grow again.”
Ah but in her eyes he sees
Her words of love are only words to please…
And now the lights of Paris
Grow dim and fade away,
And I know by the light of Paris
I will never see her again…
آقا من مرده اون لحظهام که آل پاچینو داره از لای در معشوقشو با اشتیاق براندار میکنه. اونوقت خانوم با بدجنسی میآد تو چشمای چارلی زل میزنه و میگه من درو باز نمیکنم اگه میخوای بیای تو زنجیر و پاره کن و الخ…و اینطوریه که چشمای یه مرد چهل ساله پر میشه از رویا. و همینطوریاس که سینما هر روز ما رو میکشه.
خب یکی دیگه از قانونای لعنتی این دنیا اینه که وقتی یه چیزو انتخاب میکنی، یه چیزای دیگه را از دست میدی در واقع همون قانون بقای چیز که مجموع چیز همیشه ثابته و با به دست آوردن چیزی، یه چیزی از دست میره. و همین قانون کوفتیه که تصمیم گرفتنو مشکل میکنه و ازش هم هیچ گریزی نیست مثه جاذبه.
-پینوشت : حالا نیاین بگید سرعت فرار از جاذبه زمین بیست و پنج هزار مایل در ساعته که من خودم دیپلم دارم.
گوش کن به بارانی که فرو میریزد،
گوش کن به فرو ریختنش،
و با هر قطره باران که میبارد،
تو را بیشتر دوست خواهم داشت.
بگذار تمام شب ببارد،
تا زمانیکه با هم هستیم.
بگذار که عشق ما قویتر شود.
چه کسی به وضعیت هوا اهمیت میدهد؟
گوش کن به باریدن باران
گوش کن به باریدنش،
و با هر قطره که فرو میریزد
صدای تو را میشنوم،
که نام مرا بلند صدا میکنی،
از فراز ابرها صدای تو را میشنوم،
ولی من اینجا در قعر گودالم.
من و تو در هم پیچیدهایم…
میبارد، میبارد…
پیرمرد خرناسه میکشد
به تخت خواب میرود،
شب هنگام و به سرش شلیک میکند.
دیگر صبح بیدار نخواهد شد…۱
میبارد، میبارد…
۱. اشاره به مرگ جان دالتون دانشمند و هواشناس انگلیسی، که وقتی آخرین مشاهده وضعیت هوا را در شبی بارانی انجام میدهد در تختش خود کشی میکند.
دانلود ترانه: