Archive for مهر, ۱۳۸۷
مهر ۷, ۱۳۸۷ at ۱۰:۱۷ ق.ظ · Filed under مینیمالها
برایت مینویسم که یادت نرود. که انگار بعضی حرفها را هر قدر هم که تکرار کنی، باز در فاصلهها گم میشوند و نمیرسند به جایی که باید. بنویسم که دارم عادت میکنم به این کوهها و جنگلها و ابرها و خاک و هوایی که نشستهاند بینِ ما. که انگار عادت کردهایم به نبودن آن یکی و خودمان هم هنوز باورمان نشده است. که گاه دلمان- وشاید فقط دلم- برای همدیگر- و شاید فقط برای تو – تنگ میشود و عادت کردن دارد همان حرفِ تکراری شدن میشود.
ماه امشب در میزند، پدرام رضایی زاده
مهر ۶, ۱۳۸۷ at ۱۲:۴۳ ق.ظ · Filed under مینیمالها
و در راست روده آفرینش کرمی نهادیم، اما اکثرتون لایتفکرون.
[بیچاره انسان مجموعهای بود از تضادها. حقیقت طلب اما تنبل. کمال طلب با رگههایی از هرزگی و الخ ...]
مهر ۵, ۱۳۸۷ at ۳:۴۸ ق.ظ · Filed under مینیمالها
مرا دیگر گونه خدایی می بایست شایسته ی آفرینه ای که
نواله ی نا گزیر را گردن کج نمی کند
و خدایی دیگر گونه آفریدم .
اما نه خدا و نه شیطان
سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند…
بتی که دیگرانش می پرستیدند…
شاملو
مهر ۱, ۱۳۸۷ at ۸:۳۶ ب.ظ · Filed under مینیمالها
و از دیگر افراد معروف که از سادیسم حاد رنج میدادند، میتوان به احسان علیخانی اشاره کرد.
شهریور ۳۰, ۱۳۸۷ at ۱۲:۰۱ ق.ظ · Filed under مینیمالها
نه خدایی داشت، نه آرزویی. تا صبح خوابید.
شهریور ۲۹, ۱۳۸۷ at ۱:۴۱ ب.ظ · Filed under مینیمالها
متاسفم ولی، افسانه آفرینش و گل بازی و میوه ممنوعه را به اینکه اجدادم شامپانزه باشند ترجیح میدم.
یعنی برای خودم متاسفم.
شهریور ۲۷, ۱۳۸۷ at ۲:۲۵ ب.ظ · Filed under مینیمالها
من اگه جای شهرام ناظری بودم اسممو میذاشتم بایرامعلی که وقتی ملت توی iransong دنبالم میگردن اسمم کنار استاد شهرام کاشانی، شهرام صولتی و ایضا شهرام خان شب پره نیاد.
شهریور ۲۷, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۸ ب.ظ · Filed under مینیمالها
آموزشگاه غــــــلوی
- رتبه پارسالم هفتاد و هفت هزار و شونصد و شصت و شیش بوده، رتبه امسالم ۸۸.
و بدین ترتیب ما به تکنولوژی جهش خارجی ژنهای کودن و تبدیل آن به ژنهای نخبه دست یافتیم.
[ گاو خوب، تبلیغات خوب...]
شهریور ۱۶, ۱۳۸۷ at ۶:۱۲ ب.ظ · Filed under مینیمالها
روی تی شرتش نوشته بود:
There Are 10 types of people in the world, those who understand binary and those who don’t.
شهریور ۱۴, ۱۳۸۷ at ۵:۴۵ ب.ظ · Filed under مینیمالها
برای همه پیش میآید لابد. لحظههایی که در آن عمیقا، عمیقا تنهایی .که آنهمه رفتنها و آمدنها و پیمانها و اشکها و گاهی خندهها راه به جایی نبرده. درد میکنند آن لحظهها. میبینی که جز خالی بیجان بودنت هیچ نمانده. و نه آنقدر خوش باوری که صاحب آسمانی داشته باشی و دلخوش او نه آنقدر خوش اقبال که بهانهای بچسباندت به این زمین لاکردار. دل میبندی به یک پایان، شاید که رهایی.
پینوشت
Next entries »