که یادت نرود…
برایت مینویسم که یادت نرود. که انگار بعضی حرفها را هر قدر هم که تکرار کنی، باز در فاصلهها گم میشوند و نمیرسند به جایی که باید. بنویسم که دارم عادت میکنم به این کوهها و جنگلها و ابرها و خاک و هوایی که نشستهاند بینِ ما. که انگار عادت کردهایم به نبودن آن یکی و خودمان هم هنوز باورمان نشده است. که گاه دلمان- وشاید فقط دلم- برای همدیگر- و شاید فقط برای تو – تنگ میشود و عادت کردن دارد همان حرفِ تکراری شدن میشود.
ماه امشب در میزند، پدرام رضایی زاده
