Archive for آبان, ۱۳۸۷

Walkside Cafe


من اینجا نشسته‌ام و دارم ناخن‌هایم را می‌جوم. اینجا که می‌گویم، منظورم میز کارم است. امروز چه‌قدر بی‌صداست همه چیز.

«…همین چیزهای کوچولوی طلایی که ولنگارها را به عالم هپروت می‌برد. گیرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیال‌بافی نمی‌کنم…»
این جمله‌ی شازده کوچولو عجیب همیشه با من است. و گاهی هم مرا به خنده می‌اندازد، آن قسمت دومش که گیرم من شخصا آدم جدی هستم و الخ.
من مصداق ولنگارهای همیشه در هپروتم. آدم‌‌هایم و رابطه‌‌هایم واقعی نیستند. مدام برمی‌گردم و به پشت سرم نگاه می‌کنم. صبح‌ها که بیدار می‌شوم خواب‌هایم هنوز با من‌اند. فیلم‌ها مرا یه وجد می‌آورند، کتاب‌ها هم. اصلا این که هنوز زنده‌ام به خاطر کتاب‌ها و فیلم‌هایی است که هنوز نخوانده‌ام، ندیده‌ام. به خاطر جاهایی که هنوز نرفته‌‌ام و ساحل‌هایی که هنوز پاهایم نرمی ماسه‌هایشان را احساس نکرده است. آره من عجیب ولنگارم و در هپروت.
عصر که می‌شود، در کافه‌ای که هنوز ساخته نشده با دوستانم جمع می‌شویم. شاملو می‌‌خوانیم و شاید لورکا، تو چه می‌فروشی/ دختر غمگین سینه عریان؟/ــ من آب دریاها را/ می‌فروشم، آقا…، می‌رقصیم.
از آشنایمان می‌گوییم. آدم‌های کاملا واقعی. از خانم دالاوی، از هولدون ناتور، از هانس دلقک… یا از مینای کنعان، از ۱۹۰۰، توتوی سینما پارادیزو شاید، یا از ماشینیست. زیادند این آدم‌های دوست‌داشتنی ما و هرگز تمام نمی‌شوند.
حوصله‌مان که سر برود لابد به فرهاد جعفری بد و بیراه می‌گوییم شاید هم به آقای دکتر یا لابد آن یکی آقای دکتر، که از این دست آدم‌ها هم زیادند.
مرد کافه‌چی همیشه ابراهیم است. مغموم نشسته آن گوشه دارد پیپش را دود می‌کند و گاهی هم به ما نگاهی می‌اندازد با لبخند کمرنگی. انگار که محکوم است این ابراهیم، که همیشه ساکت آنجا بنشیند و چشم‌هایش از اندوه غریبی هی پرتر و پرتر شوند. می‌روم کنارش، ته کافه. می‌پرسم ابراهیم هنوز عاشق فاطمه‌ای؟ فاطمه هنوز هم یخ‌های نوشیدنی‌اش را می‌‌جود؟ اما نمی‌شنوم که چه می‌گوید.
بر می‌گردم سر میز هرکولس آنجا دارد از زوربای یونان می‌گوید و گاهی دست‌هایش را تکان می‌دهد و حتما خاکستر سیگارش پخش می‌شود در هوا.
لئون هم هست. دستش را حلقه می‌کند دور گردنم. مرا می‌چسباند به دیوار وچشمهایش که مثل ستاره‌ها برق می‌زند، مرا می‌برد به هپروت.

دیگر دستش را دراز نکرد

عرقش را که با کلاهش پاک کرد، مایو راهدارش را پوشید، ناتور دشت را برداشت و رفت که زود برگردد.

مارپیچ

هوا سرد بود و گزنده اما نه از آن سرما‌ها که مغز استخوان را می‌سوزاند. یکی از آن روزهای گرفته و گند وسط پاییز که ابرهای آسمان تا زمین می‌رسند و هوا این‌قدر خاکستری می‌شود که دلشوره می‌گیری و یاد مشق‌ های ننوشته دبستان می‌افتی و هی می‌خواهی گریه کنی. پرسه می‌زنم در کوچه‌ها، در کوچه‌هایی که تو را ندارند. کوچه‌هایی با دیوارهای کاه گلی بغض کرده، که نگاهم می‌کنند. شب قبلش گفته بودی انگار، « سهم من چیست؟ چند ثانیه، چند دقیقه و اگر خیلی شانس با ما باشد، یک ساعت. » بعد با پشت دست اشک‌هایت را پاک کرده بودی . نگاهت نمی‌کردم و خیره شده بودم به تاریکی، به چراغ‌های ماشین‌هایی که از جلو می‌آمدند. سرم را چسبانده بودم به پنجره که تکان‌های ماشین، جمجمه‌ام را می‌لرزاند و من خوشم می‌آمد و گریه‌ام نمی‌گرفت از تلخی این وضعیت. داشتم می‌گفتم ما گرفتار تکراریم. محکوم به تنهایی. راه فراری نیست از این دایره‌ها که شانس بیاوری حلزونی شوند شاید محیط حرکتشان بیشتر. اما تو نمی‌شنیدی یا من داشتم با خودم فکر می‌کردم، چون گفته بودی چرا ساکتم. و آن‌قدر حوصله نداشتم که دهانم را باز کنم و جوابت را بدهم.
من اینجا پرسه می‌زنم ،کلمه‌ها را به هم می‌چسبانم و هیچ را به شب می‌رسانم. انگشتم را می‌کشم روی دیوار. نوشته دیوار‌ها را می‌خوانم و خنده‌ام هم نمی‌گیرد. دیوارهایی که به جای خالی تو نگاه می‌کنند و نبودنت را فریاد می‌کشند. نبودن تو را که بهانه تمام پرسه‌هایی.

و این حقیقت تلخ

در روایات آمده است که اسب حضرت عباس ماده بود.

الزیجموند

ای کاش لااقل به چشمشان بود،
این روزها که همه عقلشان به زیر شکمشان است.

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را، کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری…

آن‌وقت یکی از همین شب‌های مهرماه، که باد خس خس کنان میان شاخه‌های زیتون کنار پنجره نفس نفس می‌زند و تن ترد درختک را می‌لرزاند و به ناله‌اش می‌اندازد، همین‌طور که داری دختر کوچولویی را که با یک دست انگشت پدرش را گرفته و با دست دیگرش موهای مجعد قهوه‌ایش را مرتب می‌کند و هی آسمان را نگاه می‌کند و تند تند حرف می‌زند با لذتی آمیخته با حسرت تماشا می‌کنی، یادت می‌افتد به این که به نیمه‌های بیست و پنج سالگی رسیده‌ای و دلت می‌گیرد انگار. و محل نمی‌دهی و خیره می‌شوی به آسمانی که بی‌ستاره است. لیمو را می‌چکانی توی چای و عطرش که بلند می‌شود فکر می‌کنی زندگی شاید لذت بردن از همین روزمزگی‌های ساده است و لبخند می‌زنی اما باور نمی‌کنی…