Walkside Cafe

من اینجا نشستهام و دارم ناخنهایم را میجوم. اینجا که میگویم، منظورم میز کارم است. امروز چهقدر بیصداست همه چیز.
«…همین چیزهای کوچولوی طلایی که ولنگارها را به عالم هپروت میبرد. گیرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیالبافی نمیکنم…»
این جملهی شازده کوچولو عجیب همیشه با من است. و گاهی هم مرا به خنده میاندازد، آن قسمت دومش که گیرم من شخصا آدم جدی هستم و الخ.
من مصداق ولنگارهای همیشه در هپروتم. آدمهایم و رابطههایم واقعی نیستند. مدام برمیگردم و به پشت سرم نگاه میکنم. صبحها که بیدار میشوم خوابهایم هنوز با مناند. فیلمها مرا یه وجد میآورند، کتابها هم. اصلا این که هنوز زندهام به خاطر کتابها و فیلمهایی است که هنوز نخواندهام، ندیدهام. به خاطر جاهایی که هنوز نرفتهام و ساحلهایی که هنوز پاهایم نرمی ماسههایشان را احساس نکرده است. آره من عجیب ولنگارم و در هپروت.
عصر که میشود، در کافهای که هنوز ساخته نشده با دوستانم جمع میشویم. شاملو میخوانیم و شاید لورکا، تو چه میفروشی/ دختر غمگین سینه عریان؟/ــ من آب دریاها را/ میفروشم، آقا…، میرقصیم.
از آشنایمان میگوییم. آدمهای کاملا واقعی. از خانم دالاوی، از هولدون ناتور، از هانس دلقک… یا از مینای کنعان، از ۱۹۰۰، توتوی سینما پارادیزو شاید، یا از ماشینیست. زیادند این آدمهای دوستداشتنی ما و هرگز تمام نمیشوند.
حوصلهمان که سر برود لابد به فرهاد جعفری بد و بیراه میگوییم شاید هم به آقای دکتر یا لابد آن یکی آقای دکتر، که از این دست آدمها هم زیادند.
مرد کافهچی همیشه ابراهیم است. مغموم نشسته آن گوشه دارد پیپش را دود میکند و گاهی هم به ما نگاهی میاندازد با لبخند کمرنگی. انگار که محکوم است این ابراهیم، که همیشه ساکت آنجا بنشیند و چشمهایش از اندوه غریبی هی پرتر و پرتر شوند. میروم کنارش، ته کافه. میپرسم ابراهیم هنوز عاشق فاطمهای؟ فاطمه هنوز هم یخهای نوشیدنیاش را میجود؟ اما نمیشنوم که چه میگوید.
بر میگردم سر میز هرکولس آنجا دارد از زوربای یونان میگوید و گاهی دستهایش را تکان میدهد و حتما خاکستر سیگارش پخش میشود در هوا.
لئون هم هست. دستش را حلقه میکند دور گردنم. مرا میچسباند به دیوار وچشمهایش که مثل ستارهها برق میزند، مرا میبرد به هپروت.
