Archive for دی, ۱۳۸۷
دی ۵, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۲ ق.ظ · Filed under مینیمالها
بر جانش، آتش.
تمامش میان دست، ایستاده در ایستگاه آخر،
بر معبر، ایستاده.
راوی نبود که بگوید ستارهای در گوشه آسمان سوسو میزد.
ایستاده بود،
چوب حراج بر نازکای بهشتی زنانگیاش.
سفرهای پهن بر مرمر پستانهایش.
- خنکای فردوس است این بانو؟
- دوزخ است این، رنج دانایی است. زکات اندیشیدن، میوهی گم شدن در پیچش ِ بودن ِ بیپایان انسان.
روحت را می…ـنند، روحت را .
«بخیل باش، بانو…»
صبح میآمد، وقت زوال ِ مستی.
صدای مرد که به هشیاری میزد.
«کمر بستند، جان ستیزان، انسان ستیزان.
دور میشد صدا «نگاهش دار، سخت، آرام، تنها، تنها بانو …»
نگاهش دار،
در این کهنه سرزمین غارت زده.
روحت را.
دی ۵, ۱۳۸۷ at ۲:۱۸ ق.ظ · Filed under مینیمالها
آدم است دیگر، شبها طاغی و عاصی، صبحها محافظهکار و محتاط
آذر ۳۰, ۱۳۸۷ at ۱۲:۰۲ ب.ظ · Filed under مینیمالها
بیچاره انسان، نادانیاش دیگران را آزار میداد و دانستههایش اسباب آزار خودش بود.
آذر ۲۶, ۱۳۸۷ at ۱۱:۵۴ ب.ظ · Filed under مینیمالها
بیرون داشت برف میبارید. میروم برای خودم چایی میریزم. فکر میکنم که چهقدر بیمزه است که هیچکس را نداشته باشی که زنگ بزنی و جیغ بکشی که هی دوووست جوونم بیرون برف میبارد. های. و با هم بروید بیرون و هی دانههای برف که همینطور میچرخند تا بخورند به صورتتان، دستهایش را فشار دهی و توی پیاده رو یا میان تاریکی کوچهها تند تند راه بروید. فکر میکنم عجیب هوا قشنگ است و این اولین برف امسال است. گرمای چای که به شیشه میرسد بخار میشود . با انگشت روی شیشه صورتک خندانی را میکشم. و فکر میکنم خسته میشوند آدمها گاهی لابد از صداها، از بودنها و میروند یا اگر محتاط تر باشند سکوت میکنند. آنوقت است که دور میشوند. که لابد آن نقره براق رابطهشان کدر میشود، بیآنکه بفهمند، بیآنکه بخواهند.
چاییام را مزه مزه میکنم. فکر میکنم چه قدر بیمزه است زندگی بدون عشق، بدون رویا. هیچکس بیرون نیست. لباسهایم را میپوشم، پالتوی قهوهای، شال و کلاه. برف میبارد آرام آرام. دستهایم را باز میکنم. صورتم را میگیرم رو به آسمان. چشمانم را میبندم. هوا سرد است، زیاد. دستم را میگیری میگذاری روی سینهات. بیآنکه چیزی بگویی و هی یخهای من آب میشوند انگار میان آن همه مهربانی. چشمهایم را که باز میکنم تنها جای خالی توست. آخ که چه تیر میکشد قلبم این روزها. کجا میروند آدمها بعد از این که میروند که بروند…دیگر نمیبارد برف. و من فکر میکنم گاهی آدمها خسته میشوند از صداها، از بودنها…
خسته میشون…
خسته میشو…
خسته میشـ…
خسته می…
خسته مـ…
خسته.
آذر ۲۳, ۱۳۸۷ at ۲:۳۵ ب.ظ · Filed under مینیمالها
ما نمیخوایم ماهی بدیم دستتون، می خوایم ماهیگیرو بدیم دستتون.
پ.ن : از بیانات یکی از اساتید
آذر ۲۲, ۱۳۸۷ at ۱۲:۳۱ ق.ظ · Filed under مینیمالها

مامان گفته بود حالش بد شده. قلبش درد میکرده و برده بودنش بیمارستان. من که قهر بودم با مامان. از محمد شنیدم. و فکر کردم لابد چشمهای بابا پر اشک شده مثل آنروز. تو میدانی کدام روز را میگویم. از خانه زدم بیرون. گلویم درد میکرد. زیاد. مثل آنروز. تو خوب میدانی کدام روز را میگویم. خاله گفته بود گریه کن. و من نمیتوانستم. نشستم کنار این گلهای جان سخت مجتمع که در پاییز گل دادهاند. گلویم درد میکرد زیاد و هیچکس نبود که بگوید گریه کن.
آن وقت یادم رفت به اولین بار که سینما رفتم. اولین بار که تو ما را بردی سینما. ما را. من و مائده جانت را. ما را بردی دستفروش مخلباف را ببینیم و نمیدانم چه فکرش کرده بودی. همان سینما قدس که نزدیک سی و سه پل بود و سالها بعد هم همیشه میرفتیم همان سینما.(هنرپیشه را با خودت و نون و گلدون و گبه و سلام سینما را هم، تنها، همانجا دیدم) من چهار سالم بود. مامان و بابا رفته بودند حج. همان سال کشتار حجاج. لابد خواهره که کلاس دوم بود خوانده بود:« اپیزود اول.» شرط میبندم هنوز هم نمیداند اپیزود یعنی چه. گیرم که دندانپزشک باشد. و من داشتم نوشابهام را هورت میکشیدم. و نوشابه آن موقعها نوشیدنی مضر قندی نبود که یک نوشیدنی تشریفاتی بود که کمتر فرصت خوردنش پیش میآمد. ماند آن فیلم، با تمام گنگی و تلخیش. ماند در خاطرات کودکیام. و ماند نام مخملباف. و ماند آن فضای تاریک، آن غذا دادن پسرک شیرین عقل به مادر مردهاش، و صحنه تصادفش. تا اینکه سالها بعد دبیرستان که بودم دستفروش را دوباره دیدم.
سوم دبستان که بودم، یکی از آن بعد از ظهرهای داغ تابستان که همه خواب بودند چز ما. با آن خط خوشت که ارثیه خانواده پدری است برایم نوشتی :« اهل کاشانم،. روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی. مادری دارم، بهتر از برگ درخت. دوستانی، بهتر از آب روان.»
و من خندیده بودم یک جوری بلند و خیال کردم حتما دوباره مرا دست انداخته ای، مثل همیشه که معما میگفتی، جک میگفتی، سر به سرم میذاشتی. آنوقت گفته بودی نه دختره بیعقل، این اسمش شعر نوست. و آن وقت بود که اسم سهراب ماند.
.
.
.
سالهاست که شاملو میخوانم عمو. سالهاست که اگر گاهی خطی مینویسم ته ته قلبم دلم میخواهد روی تو را کم کرده باشم، جسارتست عمو.
چهارسالی میشود که میدانم قضیه استوکس چیست اما عمو راستش را بخواهی دلم برای معماهایت، برای آن چوب کبریتها تنگ شده است.
این روزها گاهی دوربین دستم میگیرم و به خیال خودم عکس میگیرم. عکسهای ساده. بی آنکه چیزی بدانم از عکاسی. به یاد عکسهای سیاه سفید تو که خودت چاپشان کردی. که توی چمدانند.
این روزها از کوبریک و بیلی وایلدر و وودی آلن و اسکورسیز و این آقای تازه کشف شده لارس فون تریه و دیگران فیلم میبینم و به لطف همینهاست که سیاه و سفید دنیا برایم ته رنگی دارد. به لطف نشانههای توست عمو. اما هنوز هم دلم میخواهد تو مرا ببری سینما. برویم اصفهان. برویم شهر خودمان. مخملباف هم رفته میدانی که. به جایش سلحشور یوزارسیف میسازد. مهران میبیند عمو. همه شبها جمعه. همان جمعه هایی که ما صبحهایش هزاردستان میدیدیم عمو. مهران هشت سالش است عمو و من مثل تو نیستم چه حیف. من عموی افسانهای هیچ کس نیستم.
.
.
میدانی من هنوز هم همان دختر بیعقلم. من هنوز هم همان دختر بیعقلم که تو را قد بلندترین و هنرمندترین و ریاضیدان ترین عموی دنیا میداند. که دوست دارد بایستد روی پاهای تو، دستهایت را بگیرد و تو را محکم فشار دهد و گریه کند که نروی. من هنوز هم بیعقلم و آرزوهایم و آرمانهایم با مائده جانت فرق دارد.
آی عمو تو هنوز جوانترین و قدبلندترین و باهوش ترین و خوشخط ترین و روشنفکرترین عموی دنیایی. باید بیایی اینجا باز هم مرا محکم بغل کنی، من بایستم روی پاهایت و با هم بخندیم و هی همه حرص بخورند. آخ عمو مراقب خودت باش، به خاطر این دختره بیعقل.
آذر ۱۸, ۱۳۸۷ at ۱۰:۵۷ ب.ظ · Filed under مینیمالها
این ترس از دست دادنها، این حسرت نداشتنها، این رنج شریک شدنها، همینهاست که ذره ذره روح ما را نابود میکند…
آذر ۱۷, ۱۳۸۷ at ۵:۰۳ ب.ظ · Filed under مینیمالها
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سِحر ماه ز ایمان گله دورم کرد
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد…
فروغ
آذر ۱۴, ۱۳۸۷ at ۷:۳۰ ب.ظ · Filed under مینیمالها
همیشه، گاهی، لابد، در زندگی ، میان راه ، آدمهایی هستند که با آنها احساس میکنی موجود ضعیف، احمق ناموفق، بیمار، محدود و بیاستعدادی هستی. آن وقت اگر شانس بیاوری آدمهایی هستند که با آنها احساس میکنی میزانی و محور آفرینش، باهوشی، خلاقی. آن وقت نه اینکه تو بد اقبال باشیها نه. قانون زندگی این است که این آدمها گم میشوند، میروند، میمیرند یا توسط یک آدم ِ اشتباهی دزدیده میشوند. تو میمانی و حضور گروه اول وخاطره گروه دوم که صد البته هر دو ترا به فنا میدهد.
آذر ۱۴, ۱۳۸۷ at ۱۰:۳۶ ق.ظ · Filed under مینیمالها
«ماندن» ارزشمند بود، که « شدن» تنها از جنس لحظههاست. آن شنیدنی ترین، « میدارم» بود، که «دارم» المان کوچکی از زمان است. دریغ که انسان تشنه « جاودانگیها» و« تا همیشه ها» و «تا ابدها» بود و تنها چیزی که از ابدیت نصیبش شد، حسرتی جاودانه بود.