ثبت است بر جریده علم دوام تو

مامان گفته بود حالش بد شده. قلبش درد میکرده و برده بودنش بیمارستان. من که قهر بودم با مامان. از محمد شنیدم. و فکر کردم لابد چشمهای بابا پر اشک شده مثل آنروز. تو میدانی کدام روز را میگویم. از خانه زدم بیرون. گلویم درد میکرد. زیاد. مثل آنروز. تو خوب میدانی کدام روز را میگویم. خاله گفته بود گریه کن. و من نمیتوانستم. نشستم کنار این گلهای جان سخت مجتمع که در پاییز گل دادهاند. گلویم درد میکرد زیاد و هیچکس نبود که بگوید گریه کن.
آن وقت یادم رفت به اولین بار که سینما رفتم. اولین بار که تو ما را بردی سینما. ما را. من و مائده جانت را. ما را بردی دستفروش مخلباف را ببینیم و نمیدانم چه فکرش کرده بودی. همان سینما قدس که نزدیک سی و سه پل بود و سالها بعد هم همیشه میرفتیم همان سینما.(هنرپیشه را با خودت و نون و گلدون و گبه و سلام سینما را هم، تنها، همانجا دیدم) من چهار سالم بود. مامان و بابا رفته بودند حج. همان سال کشتار حجاج. لابد خواهره که کلاس دوم بود خوانده بود:« اپیزود اول.» شرط میبندم هنوز هم نمیداند اپیزود یعنی چه. گیرم که دندانپزشک باشد. و من داشتم نوشابهام را هورت میکشیدم. و نوشابه آن موقعها نوشیدنی مضر قندی نبود که یک نوشیدنی تشریفاتی بود که کمتر فرصت خوردنش پیش میآمد. ماند آن فیلم، با تمام گنگی و تلخیش. ماند در خاطرات کودکیام. و ماند نام مخملباف. و ماند آن فضای تاریک، آن غذا دادن پسرک شیرین عقل به مادر مردهاش، و صحنه تصادفش. تا اینکه سالها بعد دبیرستان که بودم دستفروش را دوباره دیدم.
سوم دبستان که بودم، یکی از آن بعد از ظهرهای داغ تابستان که همه خواب بودند چز ما. با آن خط خوشت که ارثیه خانواده پدری است برایم نوشتی :« اهل کاشانم،. روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی. مادری دارم، بهتر از برگ درخت. دوستانی، بهتر از آب روان.»
و من خندیده بودم یک جوری بلند و خیال کردم حتما دوباره مرا دست انداخته ای، مثل همیشه که معما میگفتی، جک میگفتی، سر به سرم میذاشتی. آنوقت گفته بودی نه دختره بیعقل، این اسمش شعر نوست. و آن وقت بود که اسم سهراب ماند.
.
.
.
سالهاست که شاملو میخوانم عمو. سالهاست که اگر گاهی خطی مینویسم ته ته قلبم دلم میخواهد روی تو را کم کرده باشم، جسارتست عمو.
چهارسالی میشود که میدانم قضیه استوکس چیست اما عمو راستش را بخواهی دلم برای معماهایت، برای آن چوب کبریتها تنگ شده است.
این روزها گاهی دوربین دستم میگیرم و به خیال خودم عکس میگیرم. عکسهای ساده. بی آنکه چیزی بدانم از عکاسی. به یاد عکسهای سیاه سفید تو که خودت چاپشان کردی. که توی چمدانند.
این روزها از کوبریک و بیلی وایلدر و وودی آلن و اسکورسیز و این آقای تازه کشف شده لارس فون تریه و دیگران فیلم میبینم و به لطف همینهاست که سیاه و سفید دنیا برایم ته رنگی دارد. به لطف نشانههای توست عمو. اما هنوز هم دلم میخواهد تو مرا ببری سینما. برویم اصفهان. برویم شهر خودمان. مخملباف هم رفته میدانی که. به جایش سلحشور یوزارسیف میسازد. مهران میبیند عمو. همه شبها جمعه. همان جمعه هایی که ما صبحهایش هزاردستان میدیدیم عمو. مهران هشت سالش است عمو و من مثل تو نیستم چه حیف. من عموی افسانهای هیچ کس نیستم.
.
.
میدانی من هنوز هم همان دختر بیعقلم. من هنوز هم همان دختر بیعقلم که تو را قد بلندترین و هنرمندترین و ریاضیدان ترین عموی دنیا میداند. که دوست دارد بایستد روی پاهای تو، دستهایت را بگیرد و تو را محکم فشار دهد و گریه کند که نروی. من هنوز هم بیعقلم و آرزوهایم و آرمانهایم با مائده جانت فرق دارد.
آی عمو تو هنوز جوانترین و قدبلندترین و باهوش ترین و خوشخط ترین و روشنفکرترین عموی دنیایی. باید بیایی اینجا باز هم مرا محکم بغل کنی، من بایستم روی پاهایت و با هم بخندیم و هی همه حرص بخورند. آخ عمو مراقب خودت باش، به خاطر این دختره بیعقل.
