Archive for دی ۵, ۱۳۸۷

پاک باز

بر جانش، آتش.

تمامش میان دست، ایستاده در ایستگاه آخر،

بر معبر، ایستاده.

راوی نبود که بگوید ستاره‌ای در گوشه آسمان سوسو می‌زد.

ایستاده بود،

چوب حراج بر نازکای بهشتی زنانگی‌اش.

سفره‌ای پهن بر مرمر پستان‌‌هایش.

- خنکای فردوس است این بانو؟

- دوزخ است این، رنج دانایی است. زکات اندیشیدن، میوه‌ی گم شدن در پیچش ِ بودن ِ بی‌پایان انسان.

روحت را می‌…ـنند، روحت را .

«بخیل باش، بانو…»

صبح می‌آمد، وقت زوال ِ مستی.

صدای مرد که به هشیاری می‌‌زد.

«کمر بستند، جان ستیزان، انسان ستیزان.

دور می‌شد صدا «نگاهش دار، سخت، آرام، تنها، تنها بانو …»

نگاهش دار،

در این کهنه سرزمین غارت زده.

روحت را.

اندکی صبر، صبح که شد یادت می‌ره

آدم است دیگر، شب‌‌ها طاغی و عاصی، صبح‌ها محافظه‌کار و محتاط