Archive for اسفند, ۱۳۸۷
اسفند ۲۵, ۱۳۸۷ at ۲:۵۶ ب.ظ · Filed under مینیمالها
گریهام میگیرد از این بیعدالتی آشکار در آفرینش. و فکر میکنم چه شوخی جالبی میکنند که میگویند آفریدگار عادل است و چه پدرسوختگی مبتذلی در تعریف مساوات و عدالت نهفته است.
یادم میرود به فیلم بوتیک ، مرد جوانی روبه روی تلویزیون اشک میریزد برای لاک پشت هایی که تخمهایی که در ساحل گذاشتند خورده شده.
اشک میریزم.
اسفند ۱۸, ۱۳۸۷ at ۸:۴۳ ق.ظ · Filed under مینیمالها
من آرام گفتم آدمها نباید این طور بیهوا، نزدیک بهار بمیرند. بیخداحافظی. که باغچه بوی مرگ بگیرد. که شمع سفره هفت سین سیاه شود. بعد یادم آمد که گفته بودی(یک شب، توی ماشین بود. که من زل زده بودم به مردانگی مشهود دستانت بر روی فرمان ) «بابا، آدم است دیگر آ.. دم. »
اسفند ۱۲, ۱۳۸۷ at ۸:۳۷ ب.ظ · Filed under مینیمالها
دلم میخواست بگویم که من عاشق آن ثانیههای کوتاه صبحگاهم که تازه از خواب بیدار میشوم و هنوز انگار مست بوسهای در خواب شبانهام، یا مزهی دیداری، ساحل آرامی، آعوش دسترسی ناپذیری هنوز زیر زبانم است. آن لحظههایی که هنوز یادت نیامده دیشب از گریه خوابیدهای یا خستگی خواندن. شاد بودی که خوابت برد یا غمگین. یادت نیامده امروز چند شنبه است باید چه کنی، چه قدر باید بدوی، میخواستم بگویم من عاشق این فراموشی کوتاهم.