Stop Kicking Around
بعد یه روز در آستانه بیست و شش سالگی،( و تو چه میدونی بیست و شش سالگی چه عدد مزخرفیه وقتی ۲۳ سالته.) که از خواب پا میشی مثله مسخ آقای کافکا،…میبینی تبدیل شدی به یه حشره با یه دهن گشاد. بعله قربان یک دهن خیلی گشاد. میبینی شدی یه موجود که همیشه در گذشته یه چیزی بوده در پنج سالگی در دوازده سالگی در هفده سالگی. میبینی پر شدی از بودن ها و خالی از هستم ها. لم داده ای شاید هم دراز کشیدی ، فقط با یک دهن گشاد برای حرف زدن، برای غر زدن برای شاکی بودن.
