مرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۵ ق.ظ · Filed under مینیمالها
آدمها به اقلیمها میمانند.
تو کویر بودی مطمئنا، با همان سکوت، با همان صبوری، به همان محزونی.
این را چهارشنبه پیش که رفته بودم دخمه فهمیدم. خورشید داشت بین دو دخمه غروب میکرد. کسی آن دور و برها نبود. رفتم بالا. سکوت و سکوت و سکوت. باد گرمی میخورد توی صورتم.
***
جمعه آخر بود، دستهایت آرام روی شانههایم بود و چیزی نمیگفتی.
***
از بالا دانشگاه و تمام ساختمانهایش پیدا بود. درختهای دانشگاه سبزی کوچک اما بینظیری بودند، میان آنهمه بیابان. خورشید داشت مینشست پشت کوهها. شهر از همیشه دلگیرتر، ساکت تر و کشنده تر.
آدمها به اقلیمها شبیهاند، به شهرها و تو بیبرو برگشت شبیه کویر بودی.
من دلم باران میخواست. باران کویر، بارانی که شبیه هیچ بارانی نیست.
مرداد ۱۵, ۱۳۸۸ at ۷:۳۹ ب.ظ · Filed under مینیمالها
And I watched you as you disappeared
I watched you as you disappeared
I watched you as you disappeared
I watched you as you disappeared
خب من از خداحافظی میترسم. بعد آدمهایی هستند که در آخر هر رابطه میگویند برای همیشه خداحافظ، دیگه حرفی باهات ندارم، دیگه هرگز نمیخوام ببینمت. این هرگزها، این برای همیشه ها، این مطلق گرایی چرند این واژهها مرا میترساند، به گریهام میاندازد.حتی اگر بیربط ترین آدم زندگیم بگوید برای همیشه خداحافظ ، من دچار وحشت از دست دادن میشوم، از دست دادنی از جنس مردن آدمها.
مرداد ۱۴, ۱۳۸۸ at ۸:۱۹ ب.ظ · Filed under مینیمالها
ما دقیقا آدمهایی هستیم که طوری تربیت شدیم که خجالت میکشیم کسی را ستایش کنیم، بهش ابراز علاقه کنیم ولی خجالت نمیکشیم ازفحش دادن، تحقیر کردن، انتقاد کردنهای بیپایان. بعله ما دقیقا این طور آدمایی هستیم.