Archive for مهر, ۱۳۸۸

life was a game

خواب دیدم که به بازی گرفته ام،

که به بازی گرفته شده ام.

خواب دیدم که گوش هایم دراز شده بود،

بیدار که شدم گوش ها بود اما

نه دریایی بود نه نهنگی نه پدر منتظری.

Shorter of breath and one day closer to death

رسیدن هم مثل نرسیدن سخت بود. رسیدن آداب داشت. وقتی رسیده‌ای باید بمانی، باید بسازی، باید مدام یادت باشد که چه قدر زجر کشیده‌ای تا رسیده‌ای، که آرزویت بوده برسی به اینجا. وقتی رسیدی باید حواست باشد تمام نشوی.

Like a Rolling Stone…

How does it feel
To be on your own
With no direction home
Like a complete unknown
Like a rolling stone?

می دانی ژانی، هر کس در این دنیا رسالتی داشت. رسالت من انگار رفتن و رفتن بود.