Archive for آذر, ۱۳۸۸

Concern

بعد امروز صبح خیلی دلم می‌خواست که یک آدمی داشتم، که وقتی از ماشینش پیاده می‌شم، برگرده و نگاه کنه و مطمئن بشه که از خیابون رد شدم.

امروز یادم به همه معلم‌هایی که بین بچه‌ها فرق می‌گذاشتند افتاد و حالم بد شد.

Mary and Max

ماری و مکس

را از دست ندهید.

مردان مریخی

نیمه شب بود. زن گوشه دفتر کاهیش نوشت:

مردها می توانند بدون زن هاشاد باشند، زن ها نه.