Archive for آذر, ۱۳۸۸
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۹:۲۷ ق.ظ · Filed under مینیمالها
بعد امروز صبح خیلی دلم میخواست که یک آدمی داشتم، که وقتی از ماشینش پیاده میشم، برگرده و نگاه کنه و مطمئن بشه که از خیابون رد شدم.
آبان ۲۵, ۱۳۸۸ at ۳:۴۶ ب.ظ · Filed under مینیمالها
امروز یادم به همه معلمهایی که بین بچهها فرق میگذاشتند افتاد و حالم بد شد.
آبان ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۰ ق.ظ · Filed under مینیمالها
ماری و مکس
را از دست ندهید.
آبان ۱۷, ۱۳۸۸ at ۴:۴۵ ب.ظ · Filed under مینیمالها
نیمه شب بود. زن گوشه دفتر کاهیش نوشت:
مردها می توانند بدون زن هاشاد باشند، زن ها نه.