که شاه بودی…
یکبار گفته بودم، شب بود و مست بودی شاید. صدایت که میلرزید و چشمهایت که قرمز شده بود، پر از اشک و من میدیدم از پشت تلفن. میدیدم که قهوهای چشمهایت انگار بزرگتر شده بود و زل زده بودی به گوشه ای و خدا میدانست که چه میدیدی. من چشمهایم را بسته بودم. گفته بودم تو مثل شاهی _که شب راه میافتد توی کوچههایی که بوی موشهای مرده میدهند، راه آبی که از میان کوچه میگذرد. _راه افتادهای میان این کوچهها. دستت را میزنی به کوبههایی که چرکاب دستهایشان سالهاست بر آن مانده است.
_دستهایت، دستهایت…_
دستت را میزنی به کوبه. لبخند میزنی، تلخ تلخ. میگویی آمدهام، نگاه نمیکنند حتی. ترش میکنند صورتهاشان را و نان کپک زده را به دندان میکشند.
