۸
آمد شبی برهنهام از در،
چو روح آب،
در سینهاش دو ماهی و در دستش آینه،
من بانگ برکشیدم از آستان یأس،
آه ای یقین یافته، بازت نمینهم…
آمد شبی برهنهام از در،
چو روح آب،
در سینهاش دو ماهی و در دستش آینه،
من بانگ برکشیدم از آستان یأس،
آه ای یقین یافته، بازت نمینهم…
خیلی وقتها دلم میخواهد باشی. دلم میخواهد حتی همان قدر که همه فکر میکنند خاله زنک و مداخله گر باشی. دلم میخواهد همه چیز را ببینی و بشنوی. دلم اصلا میخواهد منتقم باشی. اگر هستی، اینروزها را ببین. بگذار کنار این یکسال…دل من را هم ببین، نیت هایم را و مرا تنها مگذار….و ما را، ما را…
بیشتر آدمها دیوانه بودند. آن بخشیهم که دیوانه نبودند عصبی بودند. آن بخشهم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند. هیچ شانسی نداشتم. فقط ادامه بده و منتظر پایان باش. کار سختی بود.سختترین کاری که میشه تصور کرد.
بوکوفسکی، عامه پسند
Comments off