life was a game
خواب دیدم که به بازی گرفته ام،
که به بازی گرفته شده ام.
خواب دیدم که گوش هایم دراز شده بود،
بیدار که شدم گوش ها بود اما
نه دریایی بود نه نهنگی نه پدر منتظری.
خواب دیدم که به بازی گرفته ام،
که به بازی گرفته شده ام.
خواب دیدم که گوش هایم دراز شده بود،
بیدار که شدم گوش ها بود اما
نه دریایی بود نه نهنگی نه پدر منتظری.
رسیدن هم مثل نرسیدن سخت بود. رسیدن آداب داشت. وقتی رسیدهای باید بمانی، باید بسازی، باید مدام یادت باشد که چه قدر زجر کشیدهای تا رسیدهای، که آرزویت بوده برسی به اینجا. وقتی رسیدی باید حواست باشد تمام نشوی.
How does it feel
To be on your own
With no direction home
Like a complete unknown
Like a rolling stone?
می دانی ژانی، هر کس در این دنیا رسالتی داشت. رسالت من انگار رفتن و رفتن بود.
ژانر، ما،
ما، که همه زخم هایمان، همه نداشته هایمان را با ادبیات مرهم می گذاشتیم. که پناه می بردیم به کتاب هایمان، می گریستیم میان خطوط…
کلاغ آن بالا نشسته بود و داشت پنیرش را سق می زد. روباه خزید زیر درخت و ساکت نشست. کلاغ هی رفت و آمد. هی بال هایش را باز و بسته کرد. هی فیگور گرفت. روباه هیچی نگفت. کلاغ نشست روی شاخه پر و پاچه را بالا زد. روباه انگار خفه شده بود. کلاغ عاصی شد. قالب پنیر را زد تو سر روباه . غار زد یه چیزی بگو خفه خون گرفته.
پ.ن : قاعدتا سلام اتاق تمام فلزی.
آدمها را نباید مطمئن کنی از ماندنت، آدم ها وقتی خیالشان راحت شد، از دست می روند.
آدمها به اقلیمها میمانند.
تو کویر بودی مطمئنا، با همان سکوت، با همان صبوری، به همان محزونی.
این را چهارشنبه پیش که رفته بودم دخمه فهمیدم. خورشید داشت بین دو دخمه غروب میکرد. کسی آن دور و برها نبود. رفتم بالا. سکوت و سکوت و سکوت. باد گرمی میخورد توی صورتم.
***
جمعه آخر بود، دستهایت آرام روی شانههایم بود و چیزی نمیگفتی.
***
از بالا دانشگاه و تمام ساختمانهایش پیدا بود. درختهای دانشگاه سبزی کوچک اما بینظیری بودند، میان آنهمه بیابان. خورشید داشت مینشست پشت کوهها. شهر از همیشه دلگیرتر، ساکت تر و کشنده تر.
آدمها به اقلیمها شبیهاند، به شهرها و تو بیبرو برگشت شبیه کویر بودی.
من دلم باران میخواست. باران کویر، بارانی که شبیه هیچ بارانی نیست.
It’s sad, so sad
It’s a sad, sad situation
And it’s getting more and more absurd
It’s sad, so sad
Why can’t we talk it over
مرا لحظه یی تنها مگذار،
مرا از زره نوازشت روئین تن کن:
من به ظلمت گردن نمی نهم
همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر
به جانب آنان باز نمی گردم.
And I watched you as you disappeared
I watched you as you disappeared
I watched you as you disappeared
I watched you as you disappeared
خب من از خداحافظی میترسم. بعد آدمهایی هستند که در آخر هر رابطه میگویند برای همیشه خداحافظ، دیگه حرفی باهات ندارم، دیگه هرگز نمیخوام ببینمت. این هرگزها، این برای همیشه ها، این مطلق گرایی چرند این واژهها مرا میترساند، به گریهام میاندازد.حتی اگر بیربط ترین آدم زندگیم بگوید برای همیشه خداحافظ ، من دچار وحشت از دست دادن میشوم، از دست دادنی از جنس مردن آدمها.
ما دقیقا آدمهایی هستیم که طوری تربیت شدیم که خجالت میکشیم کسی را ستایش کنیم، بهش ابراز علاقه کنیم ولی خجالت نمیکشیم ازفحش دادن، تحقیر کردن، انتقاد کردنهای بیپایان. بعله ما دقیقا این طور آدمایی هستیم.