اردیبهشت ۲۱, ۱۳۸۹ at ۵:۴۶ ب.ظ · Filed under مینیمالها
بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را ازار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ ها رویای عابری را که از ان سوی باغهای نارنج می گذرد پاره می کنن. شب از من خالی ست هلیا.
-هلیا! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آنها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. « شما » را به « تو » ، «تو » را به هیچ بدل می کنند. آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده ی نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می کنند در حلقه ی گذشتهایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند _ و در دفتر یادبودشان خواهند نوشت.
زمانی فداکاریها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه ای، ضربه های تند توفان را تحمل می کند، آنها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من!
باید ایشان را در آن لحظه ی دردناک بازشناسی. باید که وجودت در میان توده ی مواج و جوشان سپاس معدوم شود. باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان « هرگز از یاد نخواهم برد » بروید. آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید، دستی که فریاد می کشد: من! من! من! و نگاهی که تکرار می کند: من!
از یاد مران که اینگونه شناسایی ها بیشتر از عداوت ، انسان را خاک می کند. مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزدیکترین کسان خویش، آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو می آیند، بشور!
-من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باورکن .من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه و ساده و روستایی من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ،مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک .من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم. آن لحظه ای که تو را بنام می نامیدم.
-چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست . ذلت ، رایگان ترین هدیه هر پناهی ست که می توان جست
اسکناس های کهنه را نوار چسب ها حمایت می کنند ، سربازان را سنگر ها .هلیای من ! ما را هیچ کس نخواهد پایید و هیچ کس مدد نخواهد کرد .
-هلیا ! احساس رقابت ، احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند. من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت برمی دارم. رقیب ، یک آزمایشگر حقیر بیشنر نیست. بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود.
نادر ابراهیمی، بار دیگر شهری که دوست می داشتم
اردیبهشت ۴, ۱۳۸۹ at ۲:۰۶ ب.ظ · Filed under مینیمالها
وقتهایی هست که تنها دلخوشی جمعه ها می شود سیب زمینی ته دیگ و چند خط محمود دولت آبادی
دی ۱۷, ۱۳۸۸ at ۹:۵۲ ق.ظ · Filed under مینیمالها
دخترم همیشه این استثناها هستند که آدم را به قا میدهند.
دی ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱:۱۷ ب.ظ · Filed under مینیمالها
بلوغ من با خون بود و بلوغ تو با لذت، چهطور مرا درک خواهی کرد؟
آذر ۲۹, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۱ ب.ظ · Filed under مینیمالها
یکبار گفته بودم، شب بود و مست بودی شاید. صدایت که میلرزید و چشمهایت که قرمز شده بود، پر از اشک و من میدیدم از پشت تلفن. میدیدم که قهوهای چشمهایت انگار بزرگتر شده بود و زل زده بودی به گوشه ای و خدا میدانست که چه میدیدی. من چشمهایم را بسته بودم. گفته بودم تو مثل شاهی _که شب راه میافتد توی کوچههایی که بوی موشهای مرده میدهند، راه آبی که از میان کوچه میگذرد. _راه افتادهای میان این کوچهها. دستت را میزنی به کوبههایی که چرکاب دستهایشان سالهاست بر آن مانده است.
_دستهایت، دستهایت…_
دستت را میزنی به کوبه. لبخند میزنی، تلخ تلخ. میگویی آمدهام، نگاه نمیکنند حتی. ترش میکنند صورتهاشان را و نان کپک زده را به دندان میکشند.
آذر ۱۷, ۱۳۸۸ at ۹:۴۵ ق.ظ · Filed under مینیمالها
کاش بودی یه کم گریه میکردیم…
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۹:۲۷ ق.ظ · Filed under مینیمالها
بعد امروز صبح خیلی دلم میخواست که یک آدمی داشتم، که وقتی از ماشینش پیاده میشم، برگرده و نگاه کنه و مطمئن بشه که از خیابون رد شدم.
آبان ۲۵, ۱۳۸۸ at ۳:۴۶ ب.ظ · Filed under مینیمالها
امروز یادم به همه معلمهایی که بین بچهها فرق میگذاشتند افتاد و حالم بد شد.
آبان ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۰ ق.ظ · Filed under مینیمالها
ماری و مکس
را از دست ندهید.
آبان ۱۷, ۱۳۸۸ at ۴:۴۵ ب.ظ · Filed under مینیمالها
نیمه شب بود. زن گوشه دفتر کاهیش نوشت:
مردها می توانند بدون زن هاشاد باشند، زن ها نه.
« Previous entries ·
Next entries »